X
تبلیغات
parinaz

parinaz

 هفت راز نهفته ی دنیا

۱-كفن تورين

كفن تورين يك تكه پارچه كتان است كه تصوير يك مرد در آن نقش بسته درحالي كه به صليب كشيده شده است.

بيشتر كاتوليك‌ها معتقدند اين پارچه، كفن عيسي مسيح مي‌باشد. اين كفن هم‌اكنون در كليساي «سنت جان تعميردهنده» در شهر تورين ايتاليا نگهداري مي‌شود. با وجود بررسي‌هاي زياد هنوز هيچ‌كس نتوانسته توضيح قابل قبولي بر چگونگي چاپ اين تصوير ارائه دهد و تاكنون كسي قادر نبوده از روي آن كپي بردارد. آزمايشات راديوكربن نشان مي‌دهد كه اين تكه پارچه متعلق به قرون وسطي است ولي مدافعان اين كفن، چنين نظريه‌اي را قبول ندارند.

باستان‌شناسان معتقدند اين پارچه در قرن چهارم هم وجود داشته، پارچه ديگري نيز موجود است كه مي‌گويند سر عيسي‌مسيح با آن پوشيده شده بود. پروفسور مارك گاسكين پژوهشگر اسپانيايي در سال 1999 در مورد ارتباط اين دو پارچه با يكديگر تحقيقات مفصل علمي انجام داد. اين تحقيقات كه بر پايه تاريخ، آسيب‌شناسي، تجزيه خون و لكه‌هاي روي پارچه‌ها انجام گرفته بود، نشان مي‌داد هر دو پارچه در دو زمان مجزا ولي نزديك به هم سر يك نفررا پوشانده بوده‌اند. اين نتيجه‌گيري توسط دانشمندان ديگري نيز مورد تاييد قرارگرفت.

2 - جاده بيميني

حتما شما هم مثل بسياري از مردم دنيا درباره شهر گمشده «آتلانتيس» چيزهايي شنيده‌ايد ولي «جاده بيميني» كجاست؟

 در سال 1968 غواصان، صخره‌اي عجيب و زيردريايي را كشف كردند كه در نزديكي جزيره بيميني شمالي در باهاماس قرار داشت. هنوز هم هستند كساني كه معتقدند سنگ‌هاي اين صخره به طور طبيعي ساخته شده‌ ولي به خاطر نوع نظم غيرمعمول اين سنگ‌ها، بسياري فكر مي‌كنند كه بخشي از شهر گمشده آتلانتيس مي‌باشند. شايد عاملي كه بيشتر باعث اسرارآميز شدن اين جاده شده «ادگار كايس» پيشگو در سال 1938 است كه مي‌گفت: «در سال‌هاي 1968 الي 1969 بخشي از يك معبد كه هنوز كشف نشده است در درياهاي نزديك بيميني عيان خواهد شد.»

دكتر «گرگ ليتل» باستان‌شناس آماتور در تحقيقات اخير خود صخره جاده مانند ديگري درست شبيه صخره اولي را در زير آن پيدا كرد. او معتقد است اين صخره‌ها قسمت بالايي يك ديوار قديمي يا يك اسكله مي‌باشند. به هر حال اين صخره‌ها هر چه كه باشند چندان محتمل به نظر نمي‌رسد كه دست طبيعت خود به خود سنگ‌ها، شن‌ها و صدف‌ها را اين طور منظم در كنار هم قرار داده باشد.

3 - مثلث برمودا

مثلث برمودا، منطقه‌اي در آب‌هاي اقيانوس اطلس شمالي واقع شده است كه تاكنون شمار زيادي از هواپيماها و قايق‌ها در آن ناپديد شده‌اند.

 در طي سال‌هاي بسيار دلايل مختلفي براي اين ناپديد شدن‌هاي اسرارآميز ارائه شده كه از جمله آنها بدي آب و هوا، حمله فضايي‌ها، جابجا شدن زمان و برخي قوانين فيزيك بوده‌اند. هر چند كه در بسياري از گزارشات اين اتفاقات پر از اغراق بوده ولي حقيقت اين است افراد و اشياي بسياري در اين منطقه مثلث شكل ناپديد شده‌اند و هيچ دليل محكمي از آن در دست نمي‌باشد، اما نزديك به 15 سال است كه ديگر برمودا خبرساز نشده است.

4 - مهاجران رونوك

در سال 1584 سر والتر رالي به دستور ملكه اليزابت اول به ساحل شرقي آمريكاي شرقي رفت تا به وضع مهاجران انگليسي سامان دهد. بين سال‌هاي 1585 تا 1587 دو گروه از مهاجران در دو منطقه جاي گرفتند و تشكيل مستعمره دادند.

 يكي از اين گروه‌ها به جنگ با قبايل بومي آمريكا پرداخت و پس از مدتي از آنجا كه ديگر مواد غذايي و نيروي جنگيدن نداشتند دوباره به انگلستان بازگشتند. گروه دوم با بعضي از قبايل طرح دوستي ريختند ولي اين سياست هم نتيجه‌اي نداشت و بسياري از آنها كشته شدند.

سرانجام اين مهاجران شخصي به نام «جان وايت» را مامور كردند تا به انگلستان برود و كمك بياورد. «وايت» به هنگام ترك آنجا ديد كه نود مرد، هفده زن و يازده بچه در آن مستعمره زندگي مي‌كردند ولي وقتي در سال 1590 وايت دوباره به آمريكا برگشت هيچ اثري از آنها نبود، حتي اثري از دعوا و جنگ هم به چشم نمي‌خورد. اين گروه از مهاجران به نام «مستعمره گمشده» معروف شده‌اند و هنوز كسي از ساكنين آن خبري ندارد.

5 - زمزمه تائوس

«زمزمه تائوس» يا «زمزمه طبيعت» در بسياري از نقاط دنيا شنيده مي‌شود.

 اين صدا اغلب در محيط‌هاي ساكت به گوش مي‌رسد و شبيه صداي موتوري است كه از فاصله دور مي‌آيد و بيشتر در ايالات متحده، انگلستان و كشورهاي شمال اروپا رخ مي‌دهد. هر چند كه تاكنون پژوهش‌هاي بسياري براي پيدا كردن منبع اين صدا و ضبط آن انجام شده ولي هنوز هيچ‌كس نتوانسته به نتيجه‌اي دست يابد.

بلندترين زمزمه تاكنون در شهر كوچك «تائوس» در نيومكزيكو شنيده شده است. در سال 1997 كنگره آمريكا گروهي از دانشمندان انستيتوهاي علمي معتبر اين كشور را مامور تحقيق در اين زمينه كرد ولي تا به امروز هيچ‌كس علت اين صداي زوزه مانند را كشف نكرده است.

6 - كنت سن ژرمن

كنت سن ژرمن (به گفته برخي زمان مرگش 27 فوريه 1784 بود) نجيب‌زاده‌اي ماجراجو، مخترع، دانشمند آماتور، نوازنده ويلون، آهنگساز آماتور و بالاخره مردي اسرارآميز بود.

او در زمينه علم كيمياگري هم مهارت‌هايي داشت و مردم او را «مرد شگفت‌انگيز» مي‌ناميدند. هيچ كس نفهميد او از كجا آمده بود وي بدون هيچ ردپايي هم ناپديد شد، اما پس از آن چندين سازمان پنهاني و اسرارآميز او را الگوي خود مي‌دانستند. در سال‌هاي اخير هم چندين نفر ادعا كرده‌اند كنت سن ژرمن هستند.

7 - كتاب دست‌نويس وينيچ

كتاب وينيچ، كتابي دست‌نويس متعلق به قرون وسطي است كه مشخص نيست با چه خط و زباني نوشته شده است. بيش از صد سال است كه كارشناسان سعي در شكستن رمز اين خط داشته‌اند، تصاويري كه در ورق‌هاي باقيمانده از اين كتاب ديده مي‌شود نشان مي‌دهد كه كتاب در زمينه داروسازي و درمان بيماري‌ها مي‌باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 23:57  توسط parinaz  | 

فرعون

 

مقايسه بوش با هيتلر  مطلب تازه ای نبوده، ولی شايد يکی از آخرينها بود.  چون بلافاصله بوش بفکرانتقام افتاد و احمدينژاد را به لقب هيتلر بالقوه مفتخر کرد! همانطورکه هر لباسی به هراندامی برازنده نيست، القاب نيز شآن و مقامی دارند.   شايد هم مشاوران محترم بوش هنوز در رويای ماليخوليائی روزهای بعد از فاجعه يازدهم سپتامبربسرميبرند که مردم آمريکا درترس وبيخبری هرلاطائلاتی را به اسم دفاع از امنيت ملی خريدار بودند.  در آنروزها نه طالبان ازحمايت مردم برخورداربود ونه دارودسته صدام.  ودومی درپرونده خدمات بی چون وچرای خود به اربابان ينگه دنيائيش تجاوز به دو کشورهمسایه را نيز يدک ميکشيد.  ولی احمدينژاد با تمام نسبتهای درست ونادرستی که به او ميبندند دررجزخوانيهايش هميشه تآکيد براستفاده صلح آميزازانرژی هسته ای دارد.  علاوه برآن روز به روز بر تعداد صاحبنظران بيطرفی که حتی داشتن سلاح اتمی را حق مسلم ايران ميدانند افزوده ميشود.  ولی آيا واقعآ احمدينژاد ميتواند يک هيتلربالقوه باشد؟

 

اگر جواب اين سوال مثبت باشد، بايد ازهمين جناب بوش پرسيد چرا خودش بطورغيرمستقيم درانتخابات اخيرايران در پيروزی اوموثربود؟ مگرنه همين بوش بود که پا روی قانون اساسی آمريکا گذاشت و اولين اصل قرارداد الجزيره را ناديده گرفت تا درامور داخلی ايران دخالت کند وبا تلويزيونهای تهرانجلسی اش جار و جنجال راه بياندازد که انتخابات را تحريم کنيد! نه تنها تحريم انتخابات (که شرکت درانتخابات با تمام نارسائيهايش هنوزازارکان اوليه دموکراسی بشمارميرود) از ويژگيهای رياکاری ودوگانگی بوش است، بلکه ناشی از کوته بينی و بی اطلاعی شرم آور وی از ساختار سياسی اجتماعی خاورميانه نيزهست.  اين از الفبای ابتدائی معادلات سياسی است که تحريم انتخابات تنها دردو مورد مفيد بفايده است يکی آنکه اکثريت قريب باتفاق مردم از آن حمايت کنند و دوم آنکه نيروی مخالف آنچنان در اقليت فاحشی قرارگرفته باشد که انجام انتخابات آبروريزی ببارآورد.  هيچکدام ازاين دومورد درايران نبود.  بنابراين بوش تجربه احمد چلابی درفاجعه عراق را ناديده گرفت و تحت تآثيراپوزيسيون رؤيائی تهرانجلسی، باتحريم انتخابات در صد قابل توجهی از ميانه روهارا خانه نشين کرد تا حکومت را دودستی تقديم تندروها کند.  و البته باستثنای اپوزيسيون واقعی که درآرزوی ساختن ايران فرداست، جنجاليان بيکفايت که حتی برای رد گم کردن هم حاظرنيستند به خواسته اکثريت مردم احترام بگذارند، بازهم مثل بيست وچندسال گذشته به سفسطه افتاده اند تا براين افتضاح احمقانه سرپوش بگذارند.

 

بوش هنوزهم با مفهوم تعارف آشنا نيست! ونميداند آنهائی که دلارهای آمريکائی چشمشان را خيره کرده است با واقعيت داخل ايران بيگانه اند که کمترکسی در آنگوشه دنيا درخباثت طبع بوش السلطنه ترديد دارد.  واگردرکافه های بالای شهريکی دونفر تحت تآثيردوربين قرارگرفتند ودرجواب خبرنگاران از یس یس گفتن کوتاهی نکردند، نبايد آنرا جدی گرفت که درزيرتعارفات صادقانه اين مردم، عزمی جزم دردفاع ازحقانيت ملی ايران وجود دارد، بويژه وقتيکه باچشم خود ديدند که چگونه ازبردباری خاتمی درهمکاريهای بين المللی سوء استفاده شد ويا دخالت آمريکا در کشورهای همسایه چه فاجعه ای ببارآورده است.  ايرانی که سه سال آزگار با هرساز کشورهای سه گانه اروپائی به بهانه اعتماد سازی رقصيده بود، ناگهان با پيشنهاد پايمال کردن حق مسلم خود ازانرژی هسته ای برای پشيزی چندمواجه شد.  همان جوانانی که ازخاتمی ايراد ميگرفتند، امروز باهيجان فراوان از احمدينژاد طرفداری ميکنند که سمبل غرورملی نه تنها ايرانيان بلکه خاورميانه شده است.  واينبارکه فرياد ايران برحق است (برخلاف دوران گروگان گيری که خشم ازانتقام بود) مردم (نه دولتها) درگوشه وکناردنيا، ايرانيان را با احترام خاصی تحويل ميگيرند.  يادمان باشد که سمبل بودن، تقديرنامه انحصاری نيست و خيليها دراين چندسال زحمت زيادی کشيدند تا موضوع انرژی هسته ای ايران هم از لحاظ فنی وساختاری و هم ازمنظر سياسی وبين المللی به اين مرحله برسد.     

 

شايد تنها وجه تشابه احمدينژاد با هيتلردربرانگيختن مردم برضد تحميل خواست بيگانه برملتشان باشد.  آنروزها انگليس خودرا آقای دنيا ميشناخت وبه انواع حيل نوچه هايش رابا خود همراه ميکرد تا برای ديگران تعيين تکليف کند وحالا دقيقآ همان کاررا آمريکا ميکند.  بااين تفاوت که انگليسيها حداقل از سياستی برخوردار بودند تا زيرکانه حافظ منافع خودباشند ولی ژنرال بويکن آمريکائی با وقاهت تمام ادعا ميکند که خدايش ازخدای مسلمانها بزرگتراست وتنها خدای او واقعی است وخدای مسلمانها بتی بيش نيست. غافل ازاينکه خاخامهای يهودی درپناه دلارهای آمريکائی بريشش ميخندند که عيسی خدا نبود و يک يهودی مرتد بود وبسزای اعمالش رسيد.  جالب اينکه درميان اديان سلاسه توحيدی تنها اسلام است که نه عيسی را نفی ميکند ونه موسی را ونه خدای متفاوتی برای خود ميشناسد.  

 

حماقت ناشی از نخوت بوش ودارودسته اش تا آنجاست که فکرميکنند مردم فراموش کردند چگونه برای حمله به عراق، سازمان ملل را بباد استهزا گرفتند وحالا که دستشان روشده است، ناگهان بيانيه همان سازمان برعليه ايران، درحکم آيات آسمانی لازم الاجراميشود!  والبته مردم دنيا بايد بدرجه ای از شعور برسند تا بفهمند که بيانيه های سازمان ملل يکدست نيستند واگر قطعنامه ای برعليه اسرائيل صادر شد آنرا درحکم آيات شيطانی بدانند که نماينده خدا بايد بلافاصله از جنگير "وتو" استفاده کند تا مبادا گزندی به قوم برگزيده خدا درسرزمين موعود برسد!

 

شايد بزرگترين دست آورد مدرنيته، جدائی دين از حکومت بود که ميتوانست حساب دنيا را ازآخرت جدا کند تا مردم در روابط اجتماعی، محلی، و بين الملی خود بتوانند تابع قراردادهای دو ويا چند طرفه باشند وهرکس راه آخرت را بطريق سنتی، قومی، نژادی، وخلاصه ميراثی خود طی کند واگرهم تحت تآثير ديگران قرار گرفت و ياازلج فاميل و قوم ونژاد، و يا بهردليل ديگرخواست دينش راعوض کند ويا اصلآ بيدين شود، حق انتخابی داشته باشد.  ولی متآسفانه اينهم مثل دموکراسی راه يک بام و چند هوارا درپيش گرفت و ديری نپائيد که ميسيونرهای مذهبی، فرعون زمانه را به کرسی قدرت نشاندند تا محورشيطانی را برروابط بين المللی تحميل کند.  بشرکه ميرفت تا ريشه های سکولاريسم  را درزمين سياست آبياری کند،  ناگهان دراعماق تاريخ سقوط کرد تا با ابعادی بسيار وسيعتر بجای اينکه پيرزن همسايه راجادوگربخواند، اينبارملتی را اهرم شيطان کند. 

 

بشربارديگربا آفت خانمانسوز صاعقه های آسمانی خدا و شيطان مواجه شد وچون هرقوم وقبيله ای رمل واسترلاب خودرا برترين راه مراوده با پديده های ماورای طبيعت وشناخت نيت ديگران ميداند، دراين قهقرای ايدئولوژيکی حساب همه با کريم الکاتبين است.  چرا که تفاهم و گفتگوی تمدنها وسيله ای بيش نيست تا فرهنگ مهاجم درپايمال کردن فرهنگهای ديگر و رسوخ کردن در زوايای باورهای ديگران هويت زدائی کند.  آنهائی که ارزشهای فرهنگی و عقيدتی همنوعان خودرا به باد استهزا ميگيرند، آگاهانه و يا ناخواسته مردم را خلع سلاح ميکنند تا در دام ميسيونرهای مذهبی گرفتارشوند.  وکدام کشور جهان سومی را ميشناسيد که همين ميسيونرهای مذهبی درعقب افتادگيشان مؤثرنبوده اند.  هويت زدائی بزرگترين جنايتی است که برعليه بشرامروزی درجريان است.  آيا شعورمتعارف آنقدرپائين آمده است که به عنوان مثال فرض شود هرمسلمانی پايبند تمام اصول عقيدتی، شرعی و رفتاری اسلام است؟  نه، اکثريت مردم دررفتارخصوصی، خانوادگی، دوستانه وحتی اجتماعی خود اسلام را ملاک عمل قرار نميدهند، همچنانکه اکثريت پيروان اديان ديگر اينکار را نميکنند.  ولی ساده لوحی بدام فرهنگ زدايان ميافتد و دينش را عوض ميکند و خود را مورد مضحکه همين دوست و آشنايانی قرارميدهد که حتی اصول عقيدتی دين خود را نميدانند.  در حاليکه اين مسئله در مورد تمام اديان صادق است، جنگ تبليغاتی مسيحيت برعليه اسلام درست بهمين دليل افتراق است و بس.   

 

از باورهای مذهبی که بگذريم، پديده فرعون وموسی چيزغريبی نيست که بشردرتاريخ چند هزارساله خود بطورپيوسته، بسان شب وروز، آنرا تجربه کرده وميکند.  فرعون درمظهرقدرت چيزی جزخدای زمان ومکان خود نيست که در قله هرم انسانی برتمام طبقات مختلف مردم سواراست و تنها وجه مشترکش با مردم طبقات پائينتر دراين نگرانی است که مبادا به طبقه پائينتری ازهرم سقوط کند. درچنين هرم طبقاتی هرکس برديگری سواراست بجزآنها که بين طبقات بالاتر وزمين سخت، بيشترين فشاررا تحمل ميکنند.  ودرچنين ساختاری که هرکس تلاش ميکند تا به طبقه بالاتری برود، هيچکس راکوچکترين علاقه ای به طبقات پائينترنيست مگراينکه نيازبزيربنای بهتری برای نردبان ترقی خودش داشته باشد.  موسی تنها انسان وارسته ای است که وسعت زمين را می بيند، آنرا ميفهمد وازهمه مهمتر نميتواند رنج ديگران را تحمل کند.  اين است که درصدد تخريب هرم قدرت برميآيد تا کسی برديگری سوارنباشد.  ولی آنها که به فرعون نزديکترند، مخصوصآ اگر ازطبقات پائينتری خودرا به اورسانده باشند، به وی هشدارميدهند که پديده موسی بالاترين خطر است.  فرعون دراوج قدرت بوحشت ميافتد و فرعونچه هارا جمع ميکند تا باتزويروتحميق وتطميع وتفريق و زور،آنهارا وادارد تانسل موسی رااززمين ريشه کن کنند.

 

  ازآنجا که نظام طبيعت با ساختارهرمی قدرت سازگارنيست، ديريا زود دست شعبده بازان صاحب نام فرعون پيش مردم بازميشود وعصای موسی تنها مار سهر انگيزميگردد که مردم را بسوی خود ميکشد.  هرم قدرت ازهم ميپاشد و مردم بدنبال موسی راه ميافتند تا در سرزمين موعود جامعه بدون طبقه خودرا برپادارند. موسی خدائی را به آنها معرفی کرده است که درآسمانهاست، احتياجی به آنها ندارد و بردوششان سوارنخواهد شد.  ولی ديری نميپايد که تفاوتهای فردی بارديگر بازاربرتريجوئی راداغ ميکنند و فرعون تازه ای بقدرت ميرسد و اين دور تسلسل بصورت تصاعدی ابدی ميشود.  بدين معنی که هرباراختلافی ميافتد وهرم قدرت ازهم ميپاشد و هرشاخه برای خود هرم جداگانه ای بر پا ميدارد.  واختلاف بين اهرام قدرت تاريخ چندهزارساله شقاوت بشراست.            

 

به دنيای امروز نگاه کنيد.  اهرام کوچک وبزرگ قدرت درگوشه وکنار دنيا برپاست.  منظورمن اشکال هرم نيست که مثلآ حدود دويست کشوردرسطح جهان وجود دارد وهرکدام پايگاه قدرتی است با امکانات ومحدوديتهای خاص خودش.  چرا که نه تنها هرکدام از آنها دربرگيرنده اهرام متفاوتی دربطن خود ميباشند، بلکه اهرام قدرت ديگری وجوددارند که دربرگيرنده حتی بزرگترين آنهاست.  درزمان ما شرکتهای بزرگ چند مليتی بيهويت براريکه قدرت سوارند وبايد باچنگ ودندان بجان هم بيفتند تا سهم بيشتری ازمنابع محدود جهان را بخود اختصاص دهند.  ولی اين اتفاق کمتر رخ ميدهد و آنها بيشتر با هم توافق ميکنند.  چرا که اصطکاک اهرام قدرت اين شرکتها با دولتهاست.  وهرچه بيشترمردم دردولتها نفوذ کنند پایه های قدرت شرکتها سست ترميشود وبهمين دليل است که جنگ وتنش بين دولتها بهترين حربه شرکتها برعليه مردم است.  اينجاست که مليونها دلارهزينه های انتخاباتی که ازطريق شرکتها پرداخت ميشود، کاربرد خودرا نشان ميدهد.

 

 پس بوش درنماد هيتلر ويا فرعون زمانه، فقط مآموراست ومعذور!  ولی آيا احمدينژاد نماد موسی است؟  شايد جواب اين سؤال درطبقه خاصی ازمردم مثبت باشد، ولی واقعيت دوران ما حکايتی ديگراست.  پديده ناجی ديرزمانی است که درذهن بشرمرده است وفراعنه خوب ميدانند که لازم نيست جنين را ازرحم مادران بيرون کشيد و کشت تا ازخطر بالقوه موسی در امان بود.  فقط کافی است بدنام شود که بيشتر آنها هستند.  ولی ظلم آشکاراست ونماد فرعون هويدا.  اين است که نفرت و قيام مردم برعليه زورگويان جنگ طلب، لزومآ دفاع ازحق وحقوق ديگران نيست. جوان مرفهی که درپيست اسکی با خبرنگارتايم مصاحبه ميکند، ظاهری امروزی دارد وکاملآ تحت تآثيرفرهنگ مهاجم غرب فکر ميکند وشايد حتی با ابتدائی ترين ارزشهای فرهنگی ويا حداقل مذهبی خودش بيگانه باشد. او هميشه ملاها را مانع اصلی آزادی خود ميداند ولی با غرور ازاحمدينژاد بعنوان مایه افتخارايرانيان ياد ميکند.  اين همان جوان نوعی است که قبل ازجنگ اخير آمريکا با عراق با عجز ولابه از بوش ميخواست که به ايران حمله کند تا اورا از شرملاها خلاص کند.  اينجاست که دست شعبده بازان فرعون بازشده است ومارهای رنگ ووارنگشان درسازمانهای عريض وطوِل بين المللی بيشترمايه تفنن مردم است تا عبرت و رعب ووحشت.

 

لطف حق با تو مداراها کند ... چونکه ازحد بگذرد رسوا کند

 

ولی بايد بهوش بود که خطر جدی است.  انگشت فرعون ديوانه ای بر دگمه انفجار بيشترين ومخوف ترين سلاحهای اتمی دنيا سنگينی ميکند ويک حيوان وحشی زخم ديده بمراتب خطرناکتراست.  يادمان باشد پنجاه و چندسال پيش در چنين روزهائی مصدق برای ملی کردن صنعت نفت با انگليس ميجنگيد ورسانه های گروهی آنزمان همان کاری را کردند که امروز ميکنند.  تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 23:49  توسط parinaz  | 

مصر خواهان استرداد مجسمه نفرتيتي است

ملكه نفرتيتي بانوي اخناتون (فرعون سال هاي ۱۳۴۰ تا ۱۳۲۴ پيش از ميلاد مسيح) بود.

با انتشار گزارشي تازه در "اشپيگل" آلمان و تايمز لندن، دعوا بر سر معروف‌ترين تنديس مصر باستان بار ديگر بالا گرفته است.

باستان‌شناسان مصر عقيده دارند كه مجسمه نفرتيتي با حيله و در "شرايطي نيرنگ‌آميز" به آلمان منتقل شده است.

لودويگ بورشارت مصرشناس نامي آلماني در حفاري‌هاي سال ۱۹۱۲ تنديس ملكه زيباي مصر باستان را كشف كرد و تصميم گرفت آن را به آلمان بفرستد.

هفته نامه "اشپيگل" بر پايه‌ي سندي نويافته و مربوط به سال ۱۹۲۴ خبر داده است كه باستان‌شناس آلماني، براي خريد مجسمه و كسب جواز صدور آن به آلمان، آگاهانه مقامات مصري وقت را گمراه كرده است.

او عكسي تيره و تار از مجسمه گرفته و آن را به "مقامات كنترل" نشان داده است، تا آنها به زيبايي و درخشش مجسمه پي نبرند. همچنين گفته مي‌شود كه بورشارت به مسئولان گفته بود كه جنس مجسمه از گچ است، تا در اصالت آن ترديد ايجاد كند.

باستان‌شناس كلاهبردار؟

يك منشي "انجمن شرق‌شناسي آلمان" كه در كشف و معامله تنديس نفرتيتي در ژانويه سال ۱۹۱۳ حضور داشته، در يادداشتي مربوط به سال ۱۹۲۴ كه به تازگي رو شده، نوشته است كه باستان‌شناس آلماني بورشارت "براي اين كه مجسمه به ما برسد، نه خود مجسمه و نه عكس درستي از آن، بلكه عكس تيره و تاري از آن را" به مقامات كنترل نشان داد.

به دنبال انتشار اين گزارش، زهي حواس دبير كل شوراي عالي آثار باستاني مصر اعلام كرد كه بي‌درنگ و به طور رسمي از آلمان تقاضا مي‌كند كه مجسمه معروف را به مصر برگرداند. آقاي حواس گفت كه اگر سند منتشر شده درست باشد، مجسمه نفرتيتي به طور غيرقانوني به آلمان رفته است و بايد به مصر برگردد.

مصر از ساليان پيش همواره خواهان استرداد معروف‌ترين مجسمه مصر باستان بود، اما اين بار دليل قوي‌تري براي پيشبرد تقاضاي خود به دست آورده است.

"شرايط منصفانه"

انجمن شرق‌شناسي آلمان ادعاي باستان‌شناسان مصري را رد كرده و گفته است كه هيچ تلاش آگاهانه‌اي براي كم‌بها جلوه دادن مجسمه صورت نگرفته و معامله "در شرايطي منصفانه" انجام شده است. اين انجمن اضافه مي‌كند كه اگر مسئولان وقت به اهميت مجسمه پي نبرده‌اند، تقصير از باستان‌شناسان آلماني نيست.

در آلمان در چند موزه مصرشناسي از جمله در بن و برلين، آثار باستاني بسياري از مصر باستان نگهداري مي‌شود. آلمان نه تنها از استرداد آثار باستاني مصر خودداري ورزيده، بلكه از قرض دادن آنها نيز به موزه‌هاي مصري پرهيز مي‌كند، زيرا بيم دارد كه مقامات مصري آنها را پس ندهند.

مجسمه نفرتيتي گرانبهاترين اثر مصر باستان به شمار مي‌رود و در "موزه مصرشناسي برلين" نگهداري مي‌شود. سالانه ۵۰۰ هزار نفر از نفرتيتي ديدن مي‌كنند.

ملكه نفرتيتي بانوي اخناتون (فرعون سال هاي ۱۳۴۰ تا ۱۳۲۴ پيش از ميلاد مسيح) بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 23:46  توسط parinaz  | 

 
ای دل شکایت​ها مکن تا نشنود دلدار من
ای دل نمی​ترسی مگر از یار بی​زنهار من
ای دل مرو در خون من در اشک چون جیحون من
نشنیده​ای شب تا سحر آن ناله​های زار من
یادت نمی​آید که او می کرد روزی گفت گو
می گفت بس دیگر مکن اندیشه گلزار من
اندازه خود را بدان نامی مبر زین گلستان
این بس نباشد خود تو را کآگه شوی از خار من
گفتم امانم ده به جان خواهم که باشی این زمان
تو سر ده و من سرگران ای ساقی خمار من
خندید و می گفت ای پسر آری ولیک از حد مبر
وانگه چنین می کرد سر کای مست و ای هشیار من
چون لطف دیدم رای او افتادم اندر پای او
گفتم نباشم در جهان گر تو نباشی یار من
گفتا مباش اندر جهان تا روی من بینی عیان
خواهی چنین گم شو چنان در نفی خود دان کار من
گفتم منم در دام تو چون گم شوم بی​جام تو
بفروش یک جامم به جان وانگه ببین بازار من
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:15  توسط parinaz  | 

"نئوپاگانيسم" در غرب

 

کلمهء " پاگان " برای مسيحيان مترادف مشرک و کافر است. چرا که مجموعهء اديانی که پاگانی ناميده می شدند، مقارن ظهور مسيحيت در اورشليم و گسترش آن در غرب و سرزمينهای تابع روم، شايع و متداول بوده و رقيب جدی و سرسخت مسيحيت محسوب می شدند. البته ظاهرآ اصطلاح " پاگانی " را بعدها به کلیهء آن ادیان رقیب - و به زعم علمای مسیحی کافر کیش - اطلاق کرده اند. این کلمه از واژهء لاتینی pagus به معنی روستا مشتق شده و پاگانیسم به معنای دین مردم روستایی می باشد.(۱) بعدها که مسیحیت فراگیر شد و فرقه های سلتی، گنوسی، الئوسی، میترایی(مهرپرستی)، نوافلاتونی و آیین های پرستش باکوس، ژوپیتر، ایزیس و دیگر خدایان رومی، یونانی و مصری ممنوع اعلام گردید، بازمانده و بقایای اعتقاد به آن فرقه ها و مناسک آیینی آنها، تنها در نقاط دور افتادهء امپراطوری روم ، خصوصآ در روستاها و دهکده ها باقی ماند. و از این جهت مجموعهء این عقاید دینی پیشامسیحی را پاگانیسم نام نهادند.
بر اساس آنچه که از تاریخ به ما رسیده است، آیینها و جشنهای پاگانی شامل آیین های تغيير فصول و بزرگداشت طبيعت، آيين های گذار ( تشرف ) و آيين های جادويی و قربانی به درگاه ايزدان و ايزد بانوان بوده است. جشنهای آنها غالبآ توام با وجد و جذبه ecstacy و رقصهای دسته جمعی و موسيقی بوده که گاه در برخی موارد به عياشی های جنسی و بی بند و باری کشيده می شده است. Tacey می نويسد: در اديان پيشامسيحی واقعيت يکی است. روح در همهء اشياء و اجزاء جهان طبيعی نفوذ کرده است.(animism) و هر چيزی با سرنوشت و تقديرش محدود گشته است. هستی متفرد بشری هميشه می تواند با شبکهء روحی روابط نامحدود هماهنگ شود و کاری را که می بایست انجام دهد.(۲) اعتقاد به جادو و تآثير آن از اينجا بر می خيزد
.
اما همانطور که گفته شد با رسميت يافتن مسيحيت عمر اين اديان نيز به پايان رسيد. پلوتارک، مورخ روم باستان، که خود شيفتهء خدايان المپی يونان بود، در عصری زندگی می کرد که اعتقاد به آن خدايان رو به افول بود و بسياری از کاهنان قديمی يونان سکوت پيشه کرده بودند. او بر اساس محاسباتی استدلال کرده بود که عمر برخی ايزدان daemons يونانی که در ماه زندگی می کنند، ۹۷۲۰ سال است و در نتیجه برخی از آنها می بایست تا به حال مرده باشند. وی در اثبات این مدعا داستانی را ذکر می کند که ملاحان یک کشتی در دریا ندایی آسمانی می شنوند که می گوید پان خدای عظمی مرده است و چون این قضیه - بر حسب نقل پلوتارک - همزمان با حیات عیسی مسیح رخ می دهد، بسیار به مذاق آباء کلیسا خوش آمد و آن را نشانهء آغاز عصری جدید تلقی کردند

به این ترتیب در تمام طول قرون وسطی ادیان پاگانی در حاشیه قرار گرفتند و تقریبآ فراموش شدند. اما با ظهور موج جدید معنویت خواهی در غرب گویا قرار است چشمان بشر هر آنچه را که عقلانیت دوران مدرن به شدت سرکوب کرده و نادیده گرفته است دوباره شاهد باشد. امروز از نئوپاگانیسم صحبت می شود. نئوپاگانیسم به اعتقاد برخی یکی از چهار جریان عمدهء فعال در عصر جدید است. برخی نمی پذیرند که نئوپاگانیسم ذیل عنوان عصر جدید قابل بررسی باشد. و دلیل این امر را تفاوت های آشکار این گروه ها با دیگر گروه های عصر جدیدی عنوان می کنند که باعث می شود به آنها به عنوان سنتی متفاوت و جدا نگاه کنیم. حتی این سوال نیز مطرح است که آیا فرقه های نئوپاگانی امروز، صرفآ احیاء پاگانیسم دوران باستان است و یا همزمان با تجدید حیات، رنگ زمان خود و مقتضیات این عصر را نیز دارا می باشند.ظاهرآ گزینهء اخیر به واقعیت نزدیک تر است. مشهورترین این گروه ها عبارتند از: سلتی Celtic، دیریودیک Drudic ، مصری، هرمسی، ويکايی Wiccan و نورديک Nurdic.
مبانی اين فرقه های نوظهور کاملآ با مبانی اديان سه گانهء توحيدی متفاوت است. به طور مثال يکی از سازمان های ويکايي در برابر اين پرسش که آيا شما شيطان يا نيروهای اهريمنی را می پرستيد؟، پاسخ می دهد که شر و پليدی مفاهيمی مسيحی است و در چارچوب اعتقادی ویکا چنین مفاهیم مطلقی وجود ندارند و هر نیروی فوق طبیعی می تواند به فراخور شر و هم خیر باشد. به طور کلی گروههای نئوپاگانی جزمی انديش dogmatic نيستند و گاه گروه های مختلفی از آنها برای تقويت يکديگر و تبليغ بيشتر با هم متحد می شوند. يک سازمان نئوپاگانی که خود را مبلغ پاگانيسم هلنی(يونانی) معرفی می کند، توضيح می دهد که هر چند ما خدايان المپی همچون ديميتر، پرسه فونه، آتنا و زئوس را می پرستيم اما در بين ما پرستندگان برخی خدايان مصری و ايزدان پيشاهلنی حوزهء مديترانه نيز وجود دارند. اين سازمان متون همر و نمايشنامه نويسان يونان باستان را به مثابهء متون مقدس خود معرفی می کند

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 20:10  توسط parinaz  | 

منظومه آفرينش بابلى‏

 

هنگام كه نه آسمان بود، نه زمين، نه ژرفا، نه نام. هنگام كه آپسو تنها بود و تيامت ... به آن هنگام كه هيچ ايزدى نبود

در آن سراست كه لحظه تصميم فرا مى ‏رسد و سرنوشت آيندگان رقم مى ‏خورد؛ او باز يافته شد، آن خرد مندترين، كسى كه در عمل نخست مطلق گراست؛ او در مغاك ژرف باز يافته شد، مردوخ، در قلب آب هاى شيرين زاده شد. مردوخ در دل «آب هاى شيرين و مقدس‏» آفريده شد

كدام يك از ما در نبرد بى ‏پرواست؟ مردوخ قهرمان! تنها او چندان زورمند است كه مى ‏تواند خونخواه باشد.»... آنگاه آنان جادوكنان، شبحى را در برابر او ظاهر كردند و به مردوخ، آن نخست ‏زاده فرزند گفتند: «اى خداوندگار، كلام تو در ميان ايزدان حكميت دارد، نابود مى ‏كند، مى ‏آفريند: آنگاه سخن بگو و اين شبح ناپديد خواهد شد باز به سخن درآى، دوباره ظاهر شود

مردوخ بر توفان، گردونه موحش خود سوار شد، كمر بربست، چهار تن از گروه مخوف را به يوغ افكند، چهار تنى كه داراى دندان هاى تيز و زهرناك بودند؛ كشنده، بى رحم، پايمال كننده، شتاب گر كه بر هنرهاى تاراج و فنون كشتار آگاهى داشتند

او آن در هم شكننده را بر جانب راست ‏خود گمارد كه بهتر ستيزه‏ گر است؛ بر جانب چپ خويش خشم جنگجو را گمارد كه دليرترين افراد را مى ‏ترساند. اين زره را به خود پيچيد، خشونتى رو به ازدياد، هاله‏اى موحش؛ با كلامى سحرآميز لب هايش را به هم دوخت؛ گياه شفابخش كف دستش را فشرد؛ خداوندگار رهسپار شد، به سوى خروش فراز رونده تيامت گام برداشت

خداوندگار تور افكند تا تيامت را به دام بياندازد، و ايمهولو از پس آمد و بر چهره تيامت ضربت زد. وقتى يامت‏خميازه ‏كشان دهان گشود تا وى را فرو بلعد، او ايمهولو را پيش راند تا دهان تيامت‏بسته نشود؛ پس بايد از آن طريق به شكمش فرو رفت؛ لاشه آماس‏كرده‏اش منفجر شد؛ تيامت‏خميازه كشيد و اكنون مردوخ تيرى افكند كه شكمش را دريد، احشائش بيرون ريخت و زهدانش گسيخت

... خداوندگار به استراحت پرداخت؛ به آن پيكر غول‏آسا خيره شد. انديشيد كه چگونه از آن استفاده كند و از آن لاشه مرده چه بيافريند، نخست آن را چون صدف حلزون دوكپه‏اى از هم گسيخت، با نيمه فوقانى‏اش گنبد آسمان را ساخت. نرده را فرو كشيد و نگهبانى بر آب ها گماشت تا هرگز نگريزند... فراخى آسمان را گسترد... سال را اندازه گرفت

در ميان دنده‏هاى تيامت، دروازه‏هايى به سمت‏خاور و باختر گشود... درخشش جواهر را به ماه داد، همه شب ها را بدو بخشيد... آنگاه مردوخ به تيامت‏باز نگريست؛ از درياى تلخ، كف برگرفت... با دست هاى خود ابرها را به واسطه ميغ بخارآلود گسترد؛ راس آب را به سمت پايين فشرد. كوه ها را بر آن انباشت و چشمه‏هايى باز گذاشت تا جارى شود. فرات و دجله از چشم هاى تيامت‏سرچشمه گرفت... مردوخ تن بشست و جامه‏هاى تميز پوشيد؛ چه، او شهريار آنان بود... هاله‏اى گرد سر داشت

در دست راست گرز جنگى در دست چپش عصاى صلح بود...... او خداوند ماست؛ بگذار او را با نام هايش درود گوييم؛ بگذار او را با پنجاه نامش درود گوييم؛ نخست مردوخ، او فرزند خورشيد، و نخستين انفجار خورشيدى است.... او انسان را آفريد. موجودى زنده، كه براى او كار كند؛ و ايزدان، آزاد و رها گام بردارند؛ بسازند و بشكنند. عشق ورزند و رها شوند

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 20:9  توسط parinaz  | 

شباهت بزرگراه گمشده و بوف کور صادق هدایت

 

بوف کور هم مانند این فیلم ساختاری چند پاره دارد :دو بخش اصلی و یک مقدمه و موخره این دو بخش در دو فضای رویا گونه می گذرد & اولی فضایی استریلیزه و رویا گونه و دومی فضایی واقع گراتر

در بخش اول بوف کور راوی نقاش است (در بزرگراه گمشده فرد نوازنده است) بر تاریکی و شب تاکید می شود و گزمه ها حضور دارند پیرمرد خنزر پنزری بوف کور شباهت تام م تمامی به مرد اسرار آمیز دارد که همه جا هست و حضوری شیطانی دارد .حتی آقای ادی هم آدم را یاد مرد قصاب می اندازد . اما مهمترین شباهت بزرگراه گمشده به بوف کور ظهور دو جلوه متفاوت از یک زن واحد است . زن در بخش اول بوف کور (همچون رنه ) حالت اثیری و دست نیافتنی دارد ودر بخش دوم (همچون آلیس ) لکاته است. در هر دو جا مرد زن را می کشد در بوف کور نیز همچون بزرگراه گمشده با کارد اورا تکه تکه می کند . در بزرگراه گمشده نیز همچون بخش اول بوف کور این قتل در حالتی ناخودآگاه اتفاق می افتد ، گویی خود دیگری در درون راوی این کار را می کند . در واقع راوی بوف کور در دو بخش متفاوت رمان چنان دوگانه عمل می کند (در اولی زن اثیری را با زهر می کشد ودر دومی با کارد) که انگار دو من متفاوت است . هر دو اثر چنان سومبژکتیوند که هر کدام از بخشها می تواند تصورات شخصیت اصلی در بخش دیگر فرض شود گویی مردی که همسرش در ذهن او اثیری و در واقعیت لکاته است شرح می دهد که طی چه مجموعه حوادثی او را به قتل رسانده. اگر داستان را این گونه تعریف کنیم این شباهت واضح تر به نظر می رسد

این شباهت البته می تواند حاصل رویکردی مشابه (از سوی هدایت ولینچ ) در برخورد با مسائلی مشابه( عشق اسطوره ای )باشد در واقع آنچه ممکن است اتفاق افتاده باشد این است که هدایت و لینچ با استفاده از عناصر و ادبیات گوتیک و سنت سور رئا لیست ها ، از دریچه ذهن یک مرد بیمار با نگاهی جسمانی ، به یک عشق اسطوره ای نگریسته اند و نتیجه اش جلوه دو گانه شخصیت زن است . زن در قالب الیس در جمله ای کلیدی به پیت می گوید تو هرگز به من دست نخواهی یافت که این مشابه صحنه ای از بوف کور است آنجا که زن نا غافل وارد اتاق راوی می شود و بعد نا غافل (بدون وصال دادن) می رود. تغییر هویت فرد و پیت در پایان بزرگراه گمشده نیز شبیه استحاله راوی به پیرمرد خنزر پنزری در بوف کور است

ولی انچه شباهت ها را جلوهای تکان دهنده می بخشد استفاده از منظق تکرار به عنوان یک چارچوب ساختاری و بی توجهی به سببیت وقایع است طوری که ظهور مجدد مرد اسرار امیز و تکرار مکالمه ای یکسان را در دو بخش متفاوت فیلم و تکرار پایانی دیک لورانت مرده و شباهت راهرو طبقه بالای خانه اندی را به راهرو هتل جلوه ای بوف کور وار می بخشد

همین ساختار متکی به تکرار و مقاوم در برابر تفسیر است که بزرگراه گمشده ، بوف کور و سگ اندلسی را در یک دسته قرار می دهد

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 20:6  توسط parinaz  | 

وصیت نامه کرت کوبین

 

بهتر است به يکباره خاموش شد تا ذره ذره محو شد

براي بودا از زبان يک ساده دل با تجربه که آشکارا به يک اخته و بچه غرغرو تبديل شده صحبت ميکنم.اين يادداشت

بايد کاملا راحت فهميده شود

همه اخطارهایPunk-rock 101طي اين سالها از اولين آشنايي ام با اخلاقياتي که همراه استقلال مي آيد و تحقيرهاي جامعه ی شما ثابت شده است که صحيح است. مثلا وقتي بشت صحنه هستيم و چراغ ها خاموش مي شود و فرياد ديوانه وار جمعيت شروع مي شود آن گونه که فردي مرکوري را تحت تاثير قرار مي داد بر من اثر نداشت به نظر مي رسيد که او از عشق و تحسين جمعيت لذت ميبرد لذتي که من کاملا اجر مي گذارم و به آن حسادت مي کنم.حقيقت اين است که من نمي توانم شما را تحميق کنم هيچ کدام از شما را.اين اصلا براي شما يا خود من منصفانه نيست.بد ترين جنايتي که فکرش را مي توانم بکنم اين است که مردم را با جعل و وانمود کردن اين که من صد در صد حال مي کنم بچابم.گاهي اوقات احساس مي کنم بايد بيش از اينکه از روي سن بايين بروم کارت خروج بزنم.من با تمام قوا سعي کردم که قدر بدانم(و خدايا اين کار را کردم باور کنيد کردم اما کافي نيست).به اين واقعيت که من و ما بسياري از مردم را تحت تاثير قرار داديم و سر گرم کرديم اجر مي گذارم.من بايد از آن دسته آدم هاي خود شيفته اي باشم که وقتي چيزي گذشته تازه قدرش را مي دانند.بسيار حساس هستم و احتياج دارم تقريبا بي حس باشم تا دوباره آن اشتياق را که در دوران کودکي داشتم باز يابم. در طول سه تور اخير نسبت به مردمي که مي شناختم و هواداران موسيقي مان قدرداني بهتري داشتم.اما هنوز نمي توانم از احساس ياس گناه و همدلي اي که نسبت به همه دارم عبور کنم.در همه ما جنبه هاي خوب وجود دارد و من فکر مي کنم مردم را بسيار دوست دارم آنقدر زياد که من را وحشتناک غمگين مي کند.هي مرد!متولد برج حوت غمگين کوچولو حساس قدر نشناس!چرا لذت نمي بري؟؟نمي دانم..!! همسري بسيار خوب دارم که از او بلند بروازي و همدلي تراوش ميشود دختري که مرا بسيار به ياد آنچه خودم بودم می اندازد.سرشار از عشق و لذت.هر کسي را که مي بيند مي بوسد چون همه خوبند و هيچ اسيبي به او نمي رسانند.و اين مرا به هراس مي اندازد تا جايي که کنترل خود را از دست مي دهم.نمي توانم اين خيال را تحمل کنم که فرانسيس هم بينوا و خودويرانگر و مرگ غلطانکي شبيه به انچه من شدم بشود. دوران خوبي داشتم و من بسيار خوب و من خوشحال و مفتخرم.اما از سن هفت سالگي به کلي از تمام انسان ها متنفر شدم.تنها به اين دليل که به نظر مي رسيد براي مردم بسيار آسان است که ادامه بدهند و همدلي داشته باشند.فکر مي کنم تنها به اين دليل که من مردم را دوست دارم و براي آنها احساس تاسف مي کنم! براي نامه ها و توجه تان در طي اين سالها از ته چاله سوزان و بيچان شکوه خود تشکر مي کنم.من دمدمي و ويري هستم دلبندم!ديگر هيچ شور و سودايي ندارم.بياد داشته باشيد که بهتر است به يکباره خاموش شد تا ذره ذره محو شد

صلح-عشق-همدلي کرت کوبين

فرانسيس و کرتني من در محراب شما خواهم بود. کرتني خواهش مي کنم ادامه بده!به خاطر فرانسيس. براي زندگي اش که بدون من بسيار شادتر خواهد بود. دوستت دارم!دوستت دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 20:4  توسط parinaz  |