درد ریزان

شعر و احساسات شاعرانه

و روزی مرا

از همین امروز به یاد نمی آوری

جدایی به همین سادگیست

 

چشمانت راببند

بدون اینکه فکر کنی بعد از این

همه چیز مثل اول

منم که روبروی تو ایستاده ام

و تو فقط

به این لحظه فکر نمی کردی


باران دلم گرفته خودت را به من بزن

آرامش مزخرف این شهر را به هم بزن

از لابه لای کوچه ها رد شو و فقط

از فاضلاب سرنوشت خودت حرف کم بزن

مردم به ریزه کاری چشمهات بی توجهند

سیلاب عاشقانه ی درد را رقم بزن

هر گوشه از کثافت تکرار پر شده

جر جر بریز و از شششر شر دم بزن

مائیم و زنجره های شرارت و

این تو به موسیقی ات زیر و بم بزن

کاری نداشته باش به جاذبه در ورای باد

[تو فقط بزن اریب عمودی هر چی شد]


دوست داشتم به همه ی ملخهای قرمز بگویم

مرا ببوسند

که درختش را پدرم نبوسد کنار بگذارد

که باغ مثل باغ باشد

مثل پدر که پدر است

مثل زمین که اگر همه ی دنیا باشد

همه ی دنیا به یک بر بنده ی  پدرم نمی ارزد

نه نمی ارزد که خم شود

میوه های مردم را جمع کند


آخ کلمه ها

می توانم بمیرم

بدون اینکه شعرم را کسی دوست داشته باشد

آخ آزادی

من هرچه بلد نباشم تو را به زبان رسمی دنیا هجی کنم

شعر می گویم


دلم گرفته دو کلام حرف بزنم

"هیچی نگی"

اصلش دلم گرفته "هیچی نگم"

بشنوی


 عروسکم را به تختخواب های زیادی سپرده ام

و چند ساعت از خواب کودکیم

لای این پریشانی پلاستیکی

چشمانش را گم کرده است

زیرزمین را گشته ام

از نمکی محله هم خواسته ام

چیزی از مادرم نخرد که بوی بچگی بدهد

و اگر باد بوزد

مردم به گریه بیفتند

خودم را گم کرده ام و اسباب بازی ها

از پتوی پنج سالگیم

جسدی را بیرون آورده اند که

به هیچ شناسنامه ای نیامده


روی صدف هایی که روزی از دریا برداشتم

صدای تو را به آب میدهم

و پای گلدان حسن یوسف

به جای این سخت پوست زبان شل

فضله ی کبوتر نامه برم را میریزم

به هیچکس ربطی ندارد اینکه یک وقت

چقدر عاشقانه تر حرف می زدیم

و لهجه مان شبیه گوش ماهی روی ماسه ها کشیده میشد

و به همه ی عروس های دریایی آرامش می داد

نباید به کشیدن دل بست

او آنقدر روی آه ما می ماند

زجری می شود که ماهی بیرون افتاده از زندگی

به دنیا می آورد

 


باز هم می گویم

برای کندن یک گل زشت هم تبر لازم نیست

مثلا قرمز

لکه ها که همیشه رنگ دلخواه ندارند

شما هروقت خوشتان نیامد

باغبان را صدا کنید

پاره کردن بوم

کار نقاشیست که با نفرت می کشد


روی شانه ی همه ی باران

به تنهایی من هم فکر کن

کویر جای خوبی نیست

دلت بگیرد

هوا آفتابیست

روزگارت سیاه باشد

آسمانت ستاره باران است

چقدر این کاه گلی ها اذیتم می کنند

وقتی عکسها قدیمی می شوند

گاهی درختی پیدا می کنم

و فکر می کنم چطور باید جنگل را تصور کرد

و از بیابان به بی آبی نرسید

شعر می خوانم به هجو می رسم

و من می مانم و یک عالمه گریه

ولی تو بی چتر بیرون نرو

 

 


بسم الله الرحمن الرحیم

نامه ام باید کوتاه باشد

بی حرفی از ابهام و آینه

الیس الله بکاف عبده

 

 

برچسب شدی
هی می کنم
هی میچسبانم
تمام نمی شوی
زخمم عمیقتر شده



صبح که از فاصله دورت کردم

باجه

و یک باجه ی تنها سر از عابری شلوغ در آورَد

نیمه ی انگشتانش بلوغیسیت

جوانی را به پیرهن دختری می برد که سالها

دکمه اش را به پیرمردی باخته است

 

خیابان را به حرف ببری

باد نمیوزد

تلفن مسیر باریکش را به دلتنگی نمیدهد

و هیچ مرده ای تابوتش را برای مبادا نمیگذارد

پاره گی به نازکی نزدیکتر است

و آنکه لبهایش را فراموش کرده

چطور نفست را از شیار گوشی های سوراخ بکشد

و حتی حنجره ای را نخ کش نکند

 

شام

قصه ی این روزها شام ماست

زود تمام میشود

و دیر نیست  مخاطبی  نخواهد داشت

همسایه های مهربان           "لطفا بلند نشوید"

راوی لقمه را پیچانده

راستش را بخواهید

کوتاهی از هرکه باشد

بشقاب ها کم آورده اند

 

دیگه تقریبا مطمئنم که غزلی از این دست نخواهم گفت . این ته ماندش بود .

چهار انجیل به دستم پسر نصرانی

از کدام صفحه مرا پس زده ای میدانی ؟

تو که قرآن شده ای مذهب لامذهب را

با کدام آیه از آن دست مرا میرانی

خط تورات به اندیشه ات الهام شده ؟

 که به  گوساله ی چشمم  شده ای پیشانی !

نعش آدم شدگان را تو به قابیل بده

نگذارغرق شود  یونس آویزانی

شرم در حنجره ام خواب زلیخایی توست

یوسف گرگ دریده به کدام زندانی ؟

شب ایوب شدن همسر ابلیس شدم

گیس بی جان من و چاقوی او زنجانی

می رسد جفت شویم کشتی هر نوحی را؟

راهی دور شویم دورتر از پایانی ؟

هرچه  بادم که به هرچیز که بادا بادا

می وزیدست به پیمانه ی بی پیمانی

سر ایمان برود مسجد من بی پرده ست

هرچه را شیخ نگفته است به منبرخوانی

 

احتمالا هم در آتی یک روخوانی از شعر زیر بزارم . به علت وزن طولانی که داره .


هر چه بادم که به هرچیز که بادا بادا

بیا به همه ی خطوط راه آهن شهر دل بیشتر از قطار ببندیم

این سوت که سرم راکشیده به ناسوت وحشیانه ی سار ببندیم

حتی صدای رنج و رنج میله های زنگ زده از توی راه را

با چند قدم نرفته همین چند قدم نرفته ی زنجیر وار ببندیم

هرجا موازی دنیا قدم زدیم زمین به تعادل ایمان رسیده نه

نگذار همه ی آهوان دل بسته با خودمان را به رگبار ببندیم 

هر وقت به قرمزی نقطه ای بخورد زمین نیستی ببینی خدا

هم با همین تفاوت ناچیز به هرچه می گذارد که بار ببندیم

هنجار همان درشتی نشسته در لکنت تو هست و لهجه ات

پیچیده برشال زمستانیم مباد که مباد بر دهان بهار ببندیم

ریل هر چه سریع ترین زمان برای دل کندن از توالی توست

شاید شد آنهمه خشونت لبریز از نگاه تو را به دار ببندیم

برگرد نه بر گشتن از هجای نبرده دهنم را به بوسه ات...هاااا

سردم شده چقدر باید از خودمان را به یک ته سیگار ببندیم

 


خدایا ما را در راه ساده نویسی نمیران

 اثر یک

دست بردم تلفن زنگ به انگشتم زد

آهنت لخت شد و داغ به هفت پشتم زد

حرف آهنگر اگر ذوب شود سنگین است

آه آن لحظه که ناشی زد و  برگشتم زد

آمدم غرق درآغوش کسی ....نرم شدم

سخت تر آنکه تبر بر سر هر کشتم زد

مرده آورده ام آهای ... ببینید مرا

که به معشوق نظر کردم و او مشتم زد

نسل در نسل به نزدیک من ایمان نبرید

آنچنان زد که به پیشانی زرتشتم زد

فکر کردم که اگر خواب روم می میرد

قبر بودم که به یک فاتحه انگشتم زد

 

 

 اثر دو

من از این شهر به آغوش تو بر می گردم

از همه میگذرم تا به قفس بر گردم

همه ی فاصله ها در تو خیابان دارد

سر میدان کدام شانه ات آخر گردم ؟

در و دیوار مبادا به درازا بکشند

زن زندانم و از خود به خودت شر گردم

راه و بیراهه یکی ، دامن و من سردر گم

باید از دور بیایی به خودم بر گردم

هرچه با پنجره ام دوست شدم بیگانه ست

وای اگر دیر شود زود از آن ... پر پر پر

 

 

 اثر سه

گلدان

سخت در لحظه هر حرف به بار آمده ای

کنج گلدان من از دانه به خار آمده ای

حیف ابریشم چشمان من آویخت به تو

جگر سوخته ام را به چه کار آمده ای 

رعد باشم که ازاین پنجره برداری گام؟

مرد باشم که بفهمی یله بار آمده ای ؟

مگر از خانه ی من خاک مرا برداری

سر این قبر به دیدار بهار آمده ای !/؟

همه ی درد به یک باد به من پاشیده

به همین باد قسم دیر به یار آمده ای

کم از این فاحشه تسخیر شدی برگشتی

کم به دریا زدی و داعیه دار آمده ای

کم سرازیر شدی چشمه جوشانم را

کم فرا رفتی و بر خالیم آوار شدی

دست من بود به دامان تو زنجیرشده؟

که از آن دور تکان دادی و تکرار شدی

کت و شلوار بپوشی! بروی! برگردی !

تا از این هر دو به فعلی برسی خار شدی

 

 

 

 اثر چهار

سان ببین

از این همه آدم که منتظرند بیایی

خیلی سریع

قلبشان را پاره کنی

 

 اثر 5

آدم های کمی هستند

تلفن را می گذارند

می روند

اما بر نمیگردند

 

 اثر 6

اما فکر نمی کنم آسمان عوض شود

قطره ها به هر بارانی برسند سرزمینشان را فراموش می کنند

بیدار میشوی و در غیاب سربازان

رژه ی چسبیده با چکمه ات را می پوشی

جوانه های له نشده را میجوی

و از تمام مترسک های دنیا می ترسی

 

خواهش میکنم دهان پنجره را ببند

گنجشک چه می فهمد

انتقام از دستم پریده

و همین روزها به پیشانی ات می خورد

 

 

 اثر 7

سالن از صندلی شروع میشود

به تو میرسد

به دریاچه ها که آبها را شکل میدهند

و سنگی که در تو افتاده هی

جمعیت را می برد

می آورد

می برد

نمی آورد

.

.

سکانس تکان میخورد

بازیگران کات میشوند

مردم می روند

می آیند و ... چقدر نمیدانی

بازی از جایی شروع شده

که غرق شدی

 

اثر 8

فروردین های داغ

یخ زمستان را آب می کنند

بچه های بازیگوش

عمر بالکن را کوتاه

 

اثر 9

گاهی به بلندی میرسی

طاقچه را از جیب هایت خالی می کنی

و از پنجره افتادنت را می بینی

 

 اثر 10

مغرور تر از آنم که به خود دلبندم

 


چند قدم بروی بن بست است

 

خط اشغال تو را شهر به یغما برده

من لا مذهبو از عشق فراری دادند

خانه از کوچکی شهر به تنگ آمده است

به قفس آهنیم چند قناری دادند

دست آویخته ام پنجره فولاد شد و

به حرم کارگران آینه کاری دادند

وقت آن بود کسی پا به گناهم بزند

آدرسم را به طنابی که به داری ...

 


هرچه دیوار تو را حرف بلندتر خواهد

 

سایه های یکدست

می توانید در فواصلتان

به آن نور کوچک و معصوم جا بدهید

و ماهی های استخوانی سرگردان در سنگها را

از بلاتکلیفی نجات دهید

آنها نمی دانند اقیانوسشان را

ابری تنها به باد داده است

آن نمناکی متروک

آن چسبیدگی به کف

آن لزج از بین رفته را

کسی هنوز نفهمیده است

هیچکس از شما

به حلزون های روحانی دوردست

توخالی اعتقادی خاموش را می برد ؟

که حلقه های زیبایی

مقطوعی نسلشان را از سیگنالتان

نیاویزند

آیا به آنچه نمی دانم چیست رسیده اید ؟

وقتی خودش را به انتهای دالان میبرد

اگر آفریده شد

و همه را به روزنه ای می خواند

که از بیرون ورودی به آن نیست

و از درون

باوری

وبلاگ نقاشی ندا حسامی

انرژی هسته ای

سایت تخصصی هنر مجسمه سازی

مجله هنری طاووس

و من که دیر به تو آمدم

 


هیچ چیز مثل کتاب خلاقیت را نمیکشد !

وقتتان افزون !

 

سنگین است دامنی که می کشی

و از آن سنگین تر

لبخند مالیده گونه بر لبهایت     پرنسس

سنگین است عریانی

و از آن نیزتر

تری گونه های خشک صورتکهای ایستاده

بیشتر نمی توان گفت

قرمزِ این فرش طولانیست

کمی حرف برای دانلود


برای احمد ف ...


بعد از این کتاب شعری شایسته ی بخشودن نیست

شاملوی احمد نتوانست

                                     " آه آزادی ها ...

                                       من هستم ها ...

                                       شعر رهائیست ها ... "

نه

نتوانست تنهایی 45 متری بنیاد جانبازان را بکشد

آخ احمد

احمد

بعد از این

همه ی هستی و فروغِ بر دیوارت آویزان

این عکس شکافته ی چون ماه

همین مادر ایستاده مثل سلیمانِ مرده در ابراهیم و گلستان سوخته

نگاهت نمی کند مثل اسحاق

خوب شد اسماعیل براهنی را نخواندی

و اِلّا شیمیایی های گلوبند شده ات

با سادگی دستِمالِ یزدیت نمی خواند

و شعری نمی ماند بالشت را بشوید

شهر را بشوید

شاعران را بشوید

و در من بوی ماندگی  درماندگی میگرفت رفتنت

اینجا گاه مردود نرفتن در نرفتن است برای من

مثل زمان که در حال بایستد

در اتاق تو

روی تخت تجرد جان بازی

با بساواییِ تنهایی

لای موجهای شعری شعرهای موجیِ موجیِ...

مترادف با واژه ای محرک

مترادف با نیما

مترادف با از مرگ

با تا شروع

با عشق

عشق احمد پلک بزن

پلک بزن

پلک بزن

آه

این چشمِ وامانده

وامانده بر در

برادر احمد شکسته

بعد از این واژه های قرمز نایت الی غایتِ وطن ریخته

از کدام درخت اکسیژن بخواهم

وقتی اعلام میکنند "کمی بیشتر از دوریالیست"                                        

از کدام شاعر برایت بیاورم

از کدام تصویر مادرت را پیدا کنم

از کدام قطعه تنت ...

 

سکوت میکنم به احترامت

بعد از این ..

فراموش نکن برادر

از تو نامی نمی برم بعد این


دلبر باشه یا نباشه

(روخوانی من از شعر برای حفظ حالی که هنگام سرودن داشتم  ...تقدیم به کسانی که وارد سال جدید نمی شن و هرکس که هنگام سال تحویل دعا می کنه بارون بیاد و هرچیز که زندگی می کند  ... 93 برای همیشه مبارک ...    جهت دانلود      (صدای بلندگو رو ببرید آخر .آخر صدام بود)  )


چادرمُ سر می کنم

کتونیامُ میپوشم

تنهاییامُ میبرم


خدا کنه بارون بیاد

خدا کنه برف بباره

خدا کنه خدام بیاد


خدا بخاد سر میرسم

به شهر دلبر میرسم

همه میگن خیلی خشه

خدا کنه سر برسم


اگه میشد خیس میشدم!

اگه بشه یخ بزنم!

یه روز یه حورا میشمُ

عروس ابرا میشمُ

پری دریا میشمُ

شبیه رویا میشمُ


نه چَرت میخام

نه بارونی

نه ماشین خیابونی

فقط میخام راه برمُ

پیاده هامُ برمُ

پیاده رامُ برمُ

پیاده ها رو برمُ !!

پیاده با پیاده رو

پیاده رو پیاده رو

پیاده در پیاده رو

راه برمُ راه برمُ

راه برمُ

راه برمُ...


خیابونا آهنین

برفیا آدم هنیَن

آدما برفی هنیَن

ماشینین ماشینین


مغازه ها بزرگنُ

خوراکیاش گروننُ

مشتریاش فراوونُ

حسرت خوراش زیادنُ ...

داداش می گف ننو ننو

نرو نرو      ننو ننو

مَ[] گشنمه مَ[] گشنمه

بابا میگف بیا زنُ

من میدونم پول نداره

من میدونم روش نمیشه

هیشکه باباجون نمیشه


دلم لبوی داق میخاد

جشن امام زمون میخاد

شربت نعنا و گلاب

شیرینیا طعم ثواب

ترانه های واقعی

دس زدنای یهویی

توی محله های شهر

با پسرای همسایه

با دخترای چن ساله

لیوان لیوان تارف کنیم

خنده کنیم ریسه بریم

چراقا رو بن بکنیم

رنگیاشو روشن کنیم

یواشکی دعا کنم


دعا کنم بزرگ نشم

هم پسرا هم دخترا

زن نگیرن شوئر نخوان

عروس نشن دوماد نشن

لوس و بی معرفت نشن

عوض نشن

تنهاییام بزرگ نشن

آرزوهام بزرگ نشن

خیابونا تنگ نشن

پر از آدم بزرگ نشن

همسایه ها سرد نشن

جدا جدا جدا نشن

خدا خدا خدا خدا


سر میرمُ پا میرمُ

رو دست و پاها میرمُ

سر میرسم تر میرسم

یه روز به آخر میرسم


یه روز یکی میخاد بیاد

به شهر دلبرام میاد

بهش میگم دیگه نره

آدم فقط نباد بره


آدم نباد فقط بره


چادرمُ در میارم

پائوکامُ لخ میکنم

خستگی ای در میکنم

تنهاییو سر میکنم


دلبر باشه یا نباشه

میخام برم فقط برم

میخام برم برم برم


خدا کنه بارون بیاد

بارون هاجری بیاد

جَری جَری جَری بیاد

میخام برم میخام برم

خدا کنه خدام بیاد


       باید برمو برمو برم  

دست نوشت :

عزیزانم جاهایی رو که براکت گذاشتم در گفتار عامیانه آوایی خاص تولید میشه که حرفی برای نوشتنش نداشتم. یه مدته آوا شناسی و واج شناسی می خونم. اگه حرفی برای نوشتنش پیدا کردم بدون معطلی تصحیح میکنم . اما مطمئنم شما حین خوندن نه تنها درست که قشنگ تلفظ میکنید .


بگذار آرزو کنند جای من باشند

بگذار من از آرزوهایم بگذرم

بگذار کاری نماند که نکرده باشم

لذتی که نبرده

حسرتی که نخورده

هیچکس به اندازه ی من نمی توانست به پای آرزوهایش بمیرد.  


گوشه ای از این زندگی برای نبودنم کافیست

کارد بردارم و خنده ی کودکم را ببرم

دست بردارم و حرفهای بچگی را بشنوم

قلاب بگیرم و آرزوها را بچینم

هیچکس نمی توانست چون من از آرزوهایش بگذرد.  


بگذار خوشبختی ام را ببینند

و ببینند نزدیک آرزوها نقطه ایست که تردید می کنی

و آرزوهایت را می گذاری کسی دیگر فتح کند

و هیچکس نمی فهمد خودت خواستی

هیچکس باور نمی کند .  


دوست داشتن را آنقدر نوشتم

آرزو شد

و آنقدر آرزو کردم

ناپدید شد

می ترسم از آنکه بگویند نرسید

بگذار نفهمند من از آرزوهایم گذشتم

بگذار کسی نداند دردهایم از آرزوهایم بزرگترست .

بگذار آرزو کنند جای من باشند .


موسیقی شعر

اول اینکه دعوتتان می کنم به دنبال کردن داستانم ... از این به بعد

به این آدرس  :     http://ghessehayepari.blogfa.com/

بعد اینکه :

به این فکر کردید اگر خارج از تقیدهای ادبی مدتی رو (برای من بیشتر از دو ماه) روی موسیقی های مختلف در شعر کار کنید بعد بدون هیچ آمادگی قبلی غزلی بسرایید(غزلی از دل برآمده ) چه اتفاقی می افته؟

برای من نتیجه اینطوری شد:

من اهل یک شهر ساده ، تو اهل هفت آسمانی

آخر چگونه زمین را ، تا کهکشان می کشانی

هرگز گناهی ندارد ، سنگی که در سرنوشتش

تصویر یک کوه دردست ، از روح باران برانی

آهم نهالی خیالیست ، بر تکه های بیابان

عیبی ندارد نخواهی از تشنه بودن بدانی

جان آمد از من گذر کرد ، بود از نبودم گذر کردم

عادت نکردم به اینکه ، یک لحظه با من بمانی

من گرد یک کفش کهنه ، زیر سر دوره گردی

باید بگردی بگردی ، دور چنینی چنانی

شب آمد و سوز سرما ، روز آمد و گاه گرما

گرما و سرما ندارد ، هنگامه ای ناگهانی

ذره که در زهر طوفان ، طعم تو را می شناسد

حتی نجویی قبولست ، از بی نشانها نشانی

می دونید، این سری یه کتاب می خوندم با نام (تاثیر موسیقی بر روان آدمی از عشرت ساطعی) ، یه جای کتاب جمله ی خوبی داشت  نوشته بود :یکی از دلایلی که اشعار باید موسیقی داشته باشند برای این است که در ذهن آدمی ماندگار شوند.

البته این شعر از نظر ترکیب بندی های جدید و صنعت های پیشرفته ی ادبی قوی نیست ، اما از نظر موسیقی و روانشناسی قویه .ما حداقل سه نوع موسیقی در شعر داریم:(بیرونی ، کناری و درونی). که هر سه توی این شعر خوب اتفاق افتادند. در واقع این  شعری نیست که من می خوام ، فقط اتفاقیست که بعد از در گیری ذهن با موسیقی های مختلف پیرامونش در یک غزل افتاده .


آرام آمدم

شاعر بودن خیلی دردناکه.

آنچه یک شاعر رو به آنجایی که باید می رسونه :

فروتنی...برای این که طاقت یادگرفتن رو از خوب و بد داشته باشی.

صبر...برای تحمل شکست .

عشق... تا هر سختی را در این راه بپذیری.

عدالت...برای قضاوت درمورد شعرهات .

ایثار.... تا از شعر های خوبت به نفع شعرهای محشری که در آینده می گی بگذری.

ستاره هایی هرچند کم نور ولی قابل تامل آوردم.


ادامه مطلب

می روم

مرا به خاطر مهربانیهایتان ببخشید

نه به خاطر نبودن هایم


حالم که بهتر شد برمیگردم(شاید چند لحظه/شاید چندروز/شاید ماهها)

الان فقط به تنهایی فکر می کنم

از دوستانی که همراهم بودند متشکرم

حتی کسانی که متوجه نشدم بامن توی وبلاگ جلو میان


ریزش خدا

اندیشه ای که جای اقلیمی خشک

به روزمرگی برکه های دور نگریست

کبودی دشت هایی را نفهمید

که خدا را با سنگ     قسمت کرده اند

سنگهایی که سختی را

نشان  بقای خدا  دانستند

حقیقت روان آبها را از خدا        ندانستند

و خدا نوری دارد

که در سنگ و آب و هوا شکل میگیرد

نه سخت نه روان




قناری های فروغ

ممنون فروغ

فقط تو توانستی بفهمانیم آهنگین بودن شعر نیازی غریزیست

وگرنه من فقط فکر شاعرانه داشتم.

این شعر برای تو :

شعر من

کنار قفسی که قناری سکوت نکند

بیابان بهشت بزرگیست که لباسش را در آورده

زمین باوریست که ندارم

و آسمان    آرزوی کوچکی که بزرگی نیاموخته

قداست  ابرها

مدیون آبهاییست که پرنده های مرا سیراب میکنند

و پرواز

حقارت رفتن هایی که برای نتوانستن ها آفریده شد

سکوت  من

عشقی که به این خواندن آمده ، شده است

و سکوت    قناری ای ست که بخواند 



شعری که سراییدم

این شعر برای نقد سروده نشد...

این شعر را فقط بخوان

و به اینکه چرا شب را تا صبح فقط نوشتم وخواندم وگریستم

فکر نکن

سکوتی که این شعر را متولد کرده

اشک هایی هستند که زمانه میریزد

و دست کودکانی را دخیل کرده که روزی

آرزوهایشان با مردانی قسمت شد که زن را فقط به این دلیل که زنند دوست داشته اند

و هیچ وقت کسی را دوست نداشته اند که مردانیتشان را پیداکند

من برای قصه هایی که می گویم 

فروغ را مقصر نمیدانم

که زیر دست و عینکم

مدام ورق و خورد و خورد و خورد و شکست

روبروی من زنی خوابیده که پاهایش همیشه رو به قبله است

مردیکه شبها نیست

و امشب را نمیدانم از ترس کدام سگ که عوعو می کند نمیخوابد

امشب اگر بگذارد این هق هقی که مدام می افتد از گلو و روی قلبم تلمباری اش را می فهمم

تا صبح قصه هایی را می گویم که هیچکس دستش به آن نرسیده 

وهیچکس نخواسته بشنود 

لذت سیبی که در سرمان کردند خدا از کسی دریغ داشت

و انگشتی که به سویش کشیده شد 

برای هرچه شخصیت این شعرها ترسیم میکنند

آرزوها را نشانه گرفتم

و زیر دستار اندوه سربازهای شمالی زانو زدم و نماز خواندم

و برای این حادثه ی عظیم

دل را به این خوش کردم که حادثه ها آبستن حقایقیند که خدا میداند چه کسی آنها را میزاید

و اتهام این دربدری که پای اندوه یک پنجره آموختم

قضاوتی شده که شب را روشن نمی کند

و روز

چراغ خاموشیست

که خورشید به نام خودش مصادره میکند

سرزمین من

عشق هایی داشت

که غرورشان فرزند تعصب های خشکی بود که مادر نداشتند

دربدری را لای فاصله یی که گذر زمان ثابت می کند اندوختم

من دختری که مادرش شب ها دعا میخواند که پسرش راه کج نرود

و درد آبستنی دخترش را میکشد تا زمانی که بچه متولد شود

و پدری که دلا دلا قنات هایی را میرود که یک قدمش برای ایستاندن قلبش کافیست میشناسم

پدر همیشه میگوید

اگر خدا بخواهد

و من میدانم هیچکس به اندازه ی او به این جمله ایمان ندارد 

مرا برای همین آفریده اند که ببینم و اسطوره ها را  هیچ وقت باور نکنم

اسطوره منم که هیچ وقت

شبها را راحت نخوابیدم فقط برای اینکه میدانم

هیچ شب نیست که همه راحت بخوابند و همه دردهایشان را مثل پول ثروت مندان زیر سرشان بگذارند

حدیث این شعر حدیث حقیقتی است که انقدر در کثافت باطل غلطید

که برای جستن خوبیهایش

باید کثیف شوم

من تنهاییم را مدیون هیچکس نیستم

و خدا میداند که نگاهم

اشک هایی دارد که هیچ اشکی آن نگاه را ندارد

من قصه هایی بلدم که فراسوی آسمان

برای کوتاهی دیدگان پدربزرگ که سی سال داشت

گریست

و اربابان ، زمین ها را آنقدر دزدیدند که من

با تلفنی که زنگ میزند و سهمش را میخواهد

زنگ میزنم

و بیلهایی که زانوان پدرم درخاک دفنشان میکرد

قوی شده اند و دیگر در خاک فرو نمیروند

کفنی که پدر برای خودش خرید

آغوش شوهر خواهرم را به خاک سپرد

من همه ی این لحظه ها را نفس می کشیدم و گریه ها را برای این روزها گذاشتم

که حتی کسی نمانده برایم بمیرد و من  نفس بکشم



پایان این شعری که به صبح نکشید


Weblog Themes By Pichak

........ یک >>

درباره وبلاگ


یادم باشه هروقت مطلبی از کسی مینویسم بگم
خیلی دوست دارم شعرام نقد بشن و خوب

آخرین مطالب