درد ریزان

شعر و احساسات شاعرانه

و از این لا به لا به ناکجای کجا میرویم

 
چطور دوستت بدارم
چطور که اگر  خدا هم دروغ بود
مومن ترت  شوم 
از اینجا که نیستی گاهی
تا  هرکجای هست کده ات 
به آغوشت  چطور تنهایی را بکشم 
و سرزمینی از جمعیت خالی نماند
سرداران عشق
دست خالی به میدانی نمی روند
دستت را می گیرم
کودکان به دامن مادرشان اینطورند
به خواب تو محتاجم
مثل شوهری به همسرش که بخوابد
به اینکه بمانی
طوری که ابد خودش را کوچک شمارد
 
طوفان لابلای انگشتانت ناراحت است
ناراحت است و جغرافیا 
مساحت پنهانیست در انتظار  وزیدن
در  بی دلی موهایم که به مشرق ریخته است
 
جاده های هر کجای شهر را بگیری
به من نمیرسی
به من که از هر راهی رفته ام
نرسیدن از خاکش برخواسته
و باران هم گاهی
تسلیم فاضلاب جدایی میشود
 
رفته رفته است
خودم را به خواب زده ام و هر از چند گاهی
هواپیمای مرتفعی هستم در جنون
که به طوفان میزند
مسافر من
مسافر من
نجات را از چتر بگیر
گرد را از بال
زمین را  از دنیا
خودم را با تو
به دوردست می برم
و از انتهای درخت هایی که مخفیانه
ریشه یشان را در ما دوانده اند
آویزان می شویم
جایی هست که کودکی به اندازه ی زمان می خندد
بادبادکی کلاف روزگار را به دست گرفته 
و تو سهمی نداری
جز اینکه در سردرگمی بخندی
 

گریه بر تمام دردها شفاست



Weblog Themes By Pichak

آرشیو مطالب

درباره وبلاگ


یادم باشه هروقت مطلبی از کسی مینویسم بگم
خیلی دوست دارم شعرام نقد بشن و خوب