درد ریزان

شعر و احساسات شاعرانه

هرچه دیوار تو را حرف بلندتر خواهد

 

سایه های یکدست

می توانید در فواصلتان

به آن نور کوچک و معصوم جا بدهید

و ماهی های استخوانی سرگردان در سنگها را

از بلاتکلیفی نجات دهید

آنها نمی دانند اقیانوسشان را

ابری تنها به باد داده است

آن نمناکی متروک

آن چسبیدگی به کف

آن لزج از بین رفته را

کسی هنوز نفهمیده است

هیچکس از شما

به حلزون های روحانی دوردست

توخالی اعتقادی خاموش را می برد ؟

که حلقه های زیبایی

مقطوعی نسلشان را از سیگنالتان

نیاویزند

آیا به آنچه نمی دانم چیست رسیده اید ؟

وقتی خودش را به انتهای دالان میبرد

اگر آفریده شد

و همه را به روزنه ای می خواند

که از بیرون ورودی به آن نیست

و از درون

باوری

وبلاگ نقاشی ندا حسامی

انرژی هسته ای

سایت تخصصی هنر مجسمه سازی

مجله هنری طاووس

و من که دیر به تو آمدم

 


هیچ چیز مثل کتاب خلاقیت را نمیکشد !

وقتتان افزون !

 

سنگین است دامنی که می کشی

و از آن سنگین تر

لبخند مالیده گونه بر لبهایت     پرنسس

سنگین است عریانی

و از آن نیزتر

تری گونه های خشک صورتکهای ایستاده

بیشتر نمی توان گفت

قرمزِ این فرش طولانیست

کمی حرف برای دانلود


برای احمد ف ...


بعد از این کتاب شعری شایسته ی بخشودن نیست

شاملوی احمد نتوانست

                                     " آه آزادی ها ...

                                       من هستم ها ...

                                       شعر رهائیست ها ... "

نه

نتوانست تنهایی 45 متری بنیاد جانبازان را بکشد

آخ احمد

احمد

بعد از این

همه ی هستی و فروغِ بر دیوارت آویزان

این عکس شکافته ی چون ماه

همین مادر ایستاده مثل سلیمانِ مرده در ابراهیم و گلستان سوخته

نگاهت نمی کند مثل اسحاق

خوب شد اسماعیل براهنی را نخواندی

و اِلّا شیمیایی های گلوبند شده ات

با سادگی دستِمالِ یزدیت نمی خواند

و شعری نمی ماند بالشت را بشوید

شهر را بشوید

شاعران را بشوید

و در من بوی ماندگی  درماندگی میگرفت رفتنت

اینجا گاه مردود نرفتن در نرفتن است برای من

مثل زمان که در حال بایستد

در اتاق تو

روی تخت تجرد جان بازی

با بساواییِ تنهایی

لای موجهای شعری شعرهای موجیِ موجیِ...

مترادف با واژه ای محرک

مترادف با نیما

مترادف با از مرگ

با تا شروع

با عشق

عشق احمد پلک بزن

پلک بزن

پلک بزن

آه

این چشمِ وامانده

وامانده بر در

برادر احمد شکسته

بعد از این واژه های قرمز نایت الی غایتِ وطن ریخته

از کدام درخت اکسیژن بخواهم

وقتی اعلام میکنند "کمی بیشتر از دوریالیست"                                        

از کدام شاعر برایت بیاورم

از کدام تصویر مادرت را پیدا کنم

از کدام قطعه تنت ...

 

سکوت میکنم به احترامت

بعد از این ..

فراموش نکن برادر

از تو نامی نمی برم بعد این


دلبر باشه یا نباشه

(روخوانی من از شعر برای حفظ حالی که هنگام سرودن داشتم  ...تقدیم به کسانی که وارد سال جدید نمی شن و هرکس که هنگام سال تحویل دعا می کنه بارون بیاد و هرچیز که زندگی می کند  ... 93 برای همیشه مبارک ...    جهت دانلود      (صدای بلندگو رو ببرید آخر .آخر صدام بود)  )


چادرمُ سر می کنم

کتونیامُ میپوشم

تنهاییامُ میبرم


خدا کنه بارون بیاد

خدا کنه برف بباره

خدا کنه خدام بیاد


خدا بخاد سر میرسم

به شهر دلبر میرسم

همه میگن خیلی خشه

خدا کنه سر برسم


اگه میشد خیس میشدم!

اگه بشه یخ بزنم!

یه روز یه حورا میشمُ

عروس ابرا میشمُ

پری دریا میشمُ

شبیه رویا میشمُ


نه چَرت میخام

نه بارونی

نه ماشین خیابونی

فقط میخام راه برمُ

پیاده هامُ برمُ

پیاده رامُ برمُ

پیاده ها رو برمُ !!

پیاده با پیاده رو

پیاده رو پیاده رو

پیاده در پیاده رو

راه برمُ راه برمُ

راه برمُ

راه برمُ...


خیابونا آهنین

برفیا آدم هنیَن

آدما برفی هنیَن

ماشینین ماشینین


مغازه ها بزرگنُ

خوراکیاش گروننُ

مشتریاش فراوونُ

حسرت خوراش زیادنُ ...

داداش می گف ننو ننو

نرو نرو      ننو ننو

مَ[] گشنمه مَ[] گشنمه

بابا میگف بیا زنُ

من میدونم پول نداره

من میدونم روش نمیشه

هیشکه باباجون نمیشه


دلم لبوی داق میخاد

جشن امام زمون میخاد

شربت نعنا و گلاب

شیرینیا طعم ثواب

ترانه های واقعی

دس زدنای یهویی

توی محله های شهر

با پسرای همسایه

با دخترای چن ساله

لیوان لیوان تارف کنیم

خنده کنیم ریسه بریم

چراقا رو بن بکنیم

رنگیاشو روشن کنیم

یواشکی دعا کنم


دعا کنم بزرگ نشم

هم پسرا هم دخترا

زن نگیرن شوئر نخوان

عروس نشن دوماد نشن

لوس و بی معرفت نشن

عوض نشن

تنهاییام بزرگ نشن

آرزوهام بزرگ نشن

خیابونا تنگ نشن

پر از آدم بزرگ نشن

همسایه ها سرد نشن

جدا جدا جدا نشن

خدا خدا خدا خدا


سر میرمُ پا میرمُ

رو دست و پاها میرمُ

سر میرسم تر میرسم

یه روز به آخر میرسم


یه روز یکی میخاد بیاد

به شهر دلبرام میاد

بهش میگم دیگه نره

آدم فقط نباد بره


آدم نباد فقط بره


چادرمُ در میارم

پائوکامُ لخ میکنم

خستگی ای در میکنم

تنهاییو سر میکنم


دلبر باشه یا نباشه

میخام برم فقط برم

میخام برم برم برم


خدا کنه بارون بیاد

بارون هاجری بیاد

جَری جَری جَری بیاد

میخام برم میخام برم

خدا کنه خدام بیاد


       باید برمو برمو برم  

دست نوشت :

عزیزانم جاهایی رو که براکت گذاشتم در گفتار عامیانه آوایی خاص تولید میشه که حرفی برای نوشتنش نداشتم. یه مدته آوا شناسی و واج شناسی می خونم. اگه حرفی برای نوشتنش پیدا کردم بدون معطلی تصحیح میکنم . اما مطمئنم شما حین خوندن نه تنها درست که قشنگ تلفظ میکنید .


بگذار آرزو کنند جای من باشند

بگذار من از آرزوهایم بگذرم

بگذار کاری نماند که نکرده باشم

لذتی که نبرده

حسرتی که نخورده

هیچکس به اندازه ی من نمی توانست به پای آرزوهایش بمیرد.  


گوشه ای از این زندگی برای نبودنم کافیست

کارد بردارم و خنده ی کودکم را ببرم

دست بردارم و حرفهای بچگی را بشنوم

قلاب بگیرم و آرزوها را بچینم

هیچکس نمی توانست چون من از آرزوهایش بگذرد.  


بگذار خوشبختی ام را ببینند

و ببینند نزدیک آرزوها نقطه ایست که تردید می کنی

و آرزوهایت را می گذاری کسی دیگر فتح کند

و هیچکس نمی فهمد خودت خواستی

هیچکس باور نمی کند .  


دوست داشتن را آنقدر نوشتم

آرزو شد

و آنقدر آرزو کردم

ناپدید شد

می ترسم از آنکه بگویند نرسید

بگذار نفهمند من از آرزوهایم گذشتم

بگذار کسی نداند دردهایم از آرزوهایم بزرگترست .

بگذار آرزو کنند جای من باشند .


موسیقی شعر

اول اینکه دعوتتان می کنم به دنبال کردن داستانم ... از این به بعد

به این آدرس  :     http://ghessehayepari.blogfa.com/

بعد اینکه :

به این فکر کردید اگر خارج از تقیدهای ادبی مدتی رو (برای من بیشتر از دو ماه) روی موسیقی های مختلف در شعر کار کنید بعد بدون هیچ آمادگی قبلی غزلی بسرایید(غزلی از دل برآمده ) چه اتفاقی می افته؟

برای من نتیجه اینطوری شد:

من اهل یک شهر ساده ، تو اهل هفت آسمانی

آخر چگونه زمین را ، تا کهکشان می کشانی

هرگز گناهی ندارد ، سنگی که در سرنوشتش

تصویر یک کوه دردست ، از روح باران برانی

آهم نهالی خیالیست ، بر تکه های بیابان

عیبی ندارد نخواهی از تشنه بودن بدانی

جان آمد از من گذر کرد ، بود از نبودم گذر کردم

عادت نکردم به اینکه ، یک لحظه با من بمانی

من گرد یک کفش کهنه ، زیر سر دوره گردی

باید بگردی بگردی ، دور چنینی چنانی

شب آمد و سوز سرما ، روز آمد و گاه گرما

گرما و سرما ندارد ، هنگامه ای ناگهانی

ذره که در زهر طوفان ، طعم تو را می شناسد

حتی نجویی قبولست ، از بی نشانها نشانی

می دونید، این سری یه کتاب می خوندم با نام (تاثیر موسیقی بر روان آدمی از عشرت ساطعی) ، یه جای کتاب جمله ی خوبی داشت  نوشته بود :یکی از دلایلی که اشعار باید موسیقی داشته باشند برای این است که در ذهن آدمی ماندگار شوند.

البته این شعر از نظر ترکیب بندی های جدید و صنعت های پیشرفته ی ادبی قوی نیست ، اما از نظر موسیقی و روانشناسی قویه .ما حداقل سه نوع موسیقی در شعر داریم:(بیرونی ، کناری و درونی). که هر سه توی این شعر خوب اتفاق افتادند. در واقع این  شعری نیست که من می خوام ، فقط اتفاقیست که بعد از در گیری ذهن با موسیقی های مختلف پیرامونش در یک غزل افتاده .


آرام آمدم

شاعر بودن خیلی دردناکه.

آنچه یک شاعر رو به آنجایی که باید می رسونه :

فروتنی...برای این که طاقت یادگرفتن رو از خوب و بد داشته باشی.

صبر...برای تحمل شکست .

عشق... تا هر سختی را در این راه بپذیری.

عدالت...برای قضاوت درمورد شعرهات .

ایثار.... تا از شعر های خوبت به نفع شعرهای محشری که در آینده می گی بگذری.

ستاره هایی هرچند کم نور ولی قابل تامل آوردم.


ادامه مطلب

می روم

مرا به خاطر مهربانیهایتان ببخشید

نه به خاطر نبودن هایم


حالم که بهتر شد برمیگردم(شاید چند لحظه/شاید چندروز/شاید ماهها)

الان فقط به تنهایی فکر می کنم

از دوستانی که همراهم بودند متشکرم

حتی کسانی که متوجه نشدم بامن توی وبلاگ جلو میان


ریزش خدا

اندیشه ای که جای اقلیمی خشک

به روزمرگی برکه های دور نگریست

کبودی دشت هایی را نفهمید

که خدا را با سنگ     قسمت کرده اند

سنگهایی که سختی را

نشان  بقای خدا  دانستند

حقیقت روان آبها را از خدا        ندانستند

و خدا نوری دارد

که در سنگ و آب و هوا شکل میگیرد

نه سخت نه روان




قناری های فروغ

ممنون فروغ

فقط تو توانستی بفهمانیم آهنگین بودن شعر نیازی غریزیست

وگرنه من فقط فکر شاعرانه داشتم.

این شعر برای تو :

شعر من

کنار قفسی که قناری سکوت نکند

بیابان بهشت بزرگیست که لباسش را در آورده

زمین باوریست که ندارم

و آسمان    آرزوی کوچکی که بزرگی نیاموخته

قداست  ابرها

مدیون آبهاییست که پرنده های مرا سیراب میکنند

و پرواز

حقارت رفتن هایی که برای نتوانستن ها آفریده شد

سکوت  من

عشقی که به این خواندن آمده ، شده است

و سکوت    قناری ای ست که بخواند 



شعری که سراییدم

این شعر برای نقد سروده نشد...

این شعر را فقط بخوان

و به اینکه چرا شب را تا صبح فقط نوشتم وخواندم وگریستم

فکر نکن

سکوتی که این شعر را متولد کرده

اشک هایی هستند که زمانه میریزد

و دست کودکانی را دخیل کرده که روزی

آرزوهایشان با مردانی قسمت شد که زن را فقط به این دلیل که زنند دوست داشته اند

و هیچ وقت کسی را دوست نداشته اند که مردانیتشان را پیداکند

من برای قصه هایی که می گویم 

فروغ را مقصر نمیدانم

که زیر دست و عینکم

مدام ورق و خورد و خورد و خورد و شکست

روبروی من زنی خوابیده که پاهایش همیشه رو به قبله است

مردیکه شبها نیست

و امشب را نمیدانم از ترس کدام سگ که عوعو می کند نمیخوابد

امشب اگر بگذارد این هق هقی که مدام می افتد از گلو و روی قلبم تلمباری اش را می فهمم

تا صبح قصه هایی را می گویم که هیچکس دستش به آن نرسیده 

وهیچکس نخواسته بشنود 

لذت سیبی که در سرمان کردند خدا از کسی دریغ داشت

و انگشتی که به سویش کشیده شد 

برای هرچه شخصیت این شعرها ترسیم میکنند

آرزوها را نشانه گرفتم

و زیر دستار اندوه سربازهای شمالی زانو زدم و نماز خواندم

و برای این حادثه ی عظیم

دل را به این خوش کردم که حادثه ها آبستن حقایقیند که خدا میداند چه کسی آنها را میزاید

و اتهام این دربدری که پای اندوه یک پنجره آموختم

قضاوتی شده که شب را روشن نمی کند

و روز

چراغ خاموشیست

که خورشید به نام خودش مصادره میکند

سرزمین من

عشق هایی داشت

که غرورشان فرزند تعصب های خشکی بود که مادر نداشتند

دربدری را لای فاصله یی که گذر زمان ثابت می کند اندوختم

من دختری که مادرش شب ها دعا میخواند که پسرش راه کج نرود

و درد آبستنی دخترش را میکشد تا زمانی که بچه متولد شود

و پدری که دلا دلا قنات هایی را میرود که یک قدمش برای ایستاندن قلبش کافیست میشناسم

پدر همیشه میگوید

اگر خدا بخواهد

و من میدانم هیچکس به اندازه ی او به این جمله ایمان ندارد 

مرا برای همین آفریده اند که ببینم و اسطوره ها را  هیچ وقت باور نکنم

اسطوره منم که هیچ وقت

شبها را راحت نخوابیدم فقط برای اینکه میدانم

هیچ شب نیست که همه راحت بخوابند و همه دردهایشان را مثل پول ثروت مندان زیر سرشان بگذارند

حدیث این شعر حدیث حقیقتی است که انقدر در کثافت باطل غلطید

که برای جستن خوبیهایش

باید کثیف شوم

من تنهاییم را مدیون هیچکس نیستم

و خدا میداند که نگاهم

اشک هایی دارد که هیچ اشکی آن نگاه را ندارد

من قصه هایی بلدم که فراسوی آسمان

برای کوتاهی دیدگان پدربزرگ که سی سال داشت

گریست

و اربابان ، زمین ها را آنقدر دزدیدند که من

با تلفنی که زنگ میزند و سهمش را میخواهد

زنگ میزنم

و بیلهایی که زانوان پدرم درخاک دفنشان میکرد

قوی شده اند و دیگر در خاک فرو نمیروند

کفنی که پدر برای خودش خرید

آغوش شوهر خواهرم را به خاک سپرد

من همه ی این لحظه ها را نفس می کشیدم و گریه ها را برای این روزها گذاشتم

که حتی کسی نمانده برایم بمیرد و من  نفس بکشم



پایان این شعری که به صبح نکشید


خوابِ بودن

زندگی را کجای این ماندن ها گم کردم

که ردپاهایم بوی نیامدن دارند

و همسایگانم حس نشناختن 

آخرین بار کجا با من

پله های حیاط پدربزرگ را شمرد

هلم داد

و من از سرازیری قصه های بی بی

 زیر کرسی تجسم یافته ای

 که در خیالم جای داشت

لیز می خوردم

کدام خواب مرا بیدار نکرد

که  افسانه هایش گم نشوند

و من ، عمرم را

صرف پیدا نکردن ها کنم

که باید باشند

آرزوهای کودکیم را به کدام باد آویختم

دستانم را برای کدام کفش قلاب نکردم

که دیوار ها بزرگ شدند و آرزوها کوچک

چه درد وحشتناکیست این روزها

کودکیم نیست!

کودکیم نیست ...


 



مادر خیاطی

چرخ خیاطی مادرت را به من بده

باید بفهمم با چه ساعتی از زمین تبانی داشت

که شب را به روز میکشاند

و روز تو را ،به بالشی پر خواب 


سالهای فقط زمستانی را می چرخاند

وافسانه ی دوقولوها  را

دست تنها        به خانه ات آورد


سوزنش چگونه نشکست

که کمرش این گونه خم نشود

و دهان مرگ را بدوزد


پدال آن به کدام نیرو 

زانوان "روی پا"یش را    فرساند


چگونه است که لباس هایش هنوز زنده اند


چرخ را به من بده ...میفهمم


زن نبودن

مرد نه

زن نبودن

دستانم را به کوله کوچکی میرساند

که شب و روزم در آن

فقط بروم .... روم .........  وم ...................... م ......... .  .       .


فقط ببخش

تقصیر کتابهاست

اینکه هیچ وقت گم نمی شوم

صحنه ی صدایم کردن و "من "   

                      همیشه   

           همیشه

 همیشه

از لابه لای آنها پیدا شدن

مرا عوض می کنی

 آنها را چه ؟ 

می نشینند همانجا که من 

                          همیشه


دو نفری

باید دو نفر بود .

یکی برای دیگران یکی برای خود.یادت باشد خود دیگران را با خود خودت تفکیک کنی .اگر گاهی خود خودت را با خود دیگران در هم امیختی اشکالی ندارد اما یادت باشد این تو نبودی  که ظاهر شد تا اگر کار اشتباهی کردی دنبال مقصر بگردی . این را برای این میگویم که بتوانی راحت زندگی کنی.تا بتوانی به آرزوهایت برسی . البته  هر دوی اینها فقط در خود خودت اتفاق می افتد  ولی خود دیگران را هم لازم داری. خود خودت ممکن است گم شود انوقت می توانی از خود دیگران استفاده کنی و پیدایش کنی.وگرنه هرچیز دیگری که در خود دیگران اتفاق می افتد ناامیدکننده است ودقیقا همانجاییست که باعث میشود تو به انچه دوست داری نرسی . خیلی خوب نیست هیچوقت به خود دیگران سرنزنی چون دیگران وارد خود خودت میشوند ولی این دلیل نمیشود هر وقت بادیگرانی خودخودت را مخفی کنی ویا هر وقت تنهایی خود دیگران را تربیت نکنی...شاید روزی این حرفها را فهمیدی .خواهش میکنم آنروز خود خودت باش .خود خودت ...آنوقت بیشتر خود خودت را به خود دیگران توضیح میدهم.

شعر من

این شعرها آنقدر ها هم مستحق نوشته شدن نیستند

کشتن هر واژه  زمان زیادی نمیبرد

من  نمیتوانم قاتل باشم



Weblog Themes By Pichak

درباره وبلاگ


یادم باشه هروقت مطلبی از کسی مینویسم بگم
خیلی دوست دارم شعرام نقد بشن و خوب