زندگی را کجای این ماندن ها گم کردم

که ردپاهایم بوی نیامدن دارند

و همسایگانم حس نشناختن 

آخرین بار کجا با من

پله های حیاط پدربزرگ را شمرد

هلم داد

و من از سرازیری قصه های بی بی

 زیر کرسی تجسم یافته ای

 که در خیالم جای داشت

لیز می خوردم

کدام خواب مرا بیدار نکرد

که  افسانه هایش گم نشوند

و من ، عمرم را

صرف پیدا نکردن ها کنم

که باید باشند

آرزوهای کودکیم را به کدام باد آویختم

دستانم را برای کدام کفش قلاب نکردم

که دیوار ها بزرگ شدند و آرزوها کوچک

چه درد وحشتناکیست این روزها

کودکیم نیست!

کودکیم نیست ...