خوابِ بودن
زندگی را کجای این ماندن ها گم کردم
که ردپاهایم بوی نیامدن دارند
و همسایگانم حس نشناختن
آخرین بار کجا با من
پله های حیاط پدربزرگ را شمرد
هلم داد
و من از سرازیری قصه های بی بی
زیر کرسی تجسم یافته ای
که در خیالم جای داشت
لیز می خوردم
کدام خواب مرا بیدار نکرد
که افسانه هایش گم نشوند
و من ، عمرم را
صرف پیدا نکردن ها کنم
که باید باشند
آرزوهای کودکیم را به کدام باد آویختم
دستانم را برای کدام کفش قلاب نکردم
که دیوار ها بزرگ شدند و آرزوها کوچک
چه درد وحشتناکیست این روزها
کودکیم نیست!
کودکیم نیست ...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۲ ساعت 10:34 توسط پری عرفانیان
|