چتر و ابر و پناه
و دستی که زودتر از همه خودش را با پناهگاهی آرام کرده است
از کنار تو دورمانده

و دستی که زودتر از همه خودش را با پناهگاهی آرام کرده است
از کنار تو دورمانده

دوردست ها مثل سراب
روی پلکان آپارتمان های گل الود نشسته اند
فکرهای آجری رنگ در دستانشان تکان تکان می خورد
و گسلهای خداحافظی ثانیه به ثانیه فراختر می شوند
به حافظه ام میروم
به همه خاطرات بازمانده در راهها و خانه ها و خیابانها
به همه ی سکوت و ایستگاه ها
فقط یک نفر از سراب
در کرانه ی اقیانوس تنهایی نشسته است
من او را مثل خودم می شناسم
پیدا شد
تمام حرف هایی که در کتابهای درسی دوران مدرسه و دانشگاهمان نبود
و شهر بود و شهر بود و مردمی شهری
که در حرف هایشان واقعیت را چنان آهسته آهسته بیان می کردند
که یک روز پس از روزها
کپک میزدند و
جنازه ای از آن به دست ما میرسید
واقعیت اینست که در زمان
دروغی بیشتر نیست
نفس های تو نیمه کاره اند
نفس های تو خواب چشمان من شده اند
نفس های تو آه
نفس های تو
نفس های تو در من
سیاهچاله ایست که من را
می کشد
من از نفوذ نگاه فرو رفته ات در صورت
با چشمهای عسلی رنگ تیره ات
چراغک های ناب
برای روشنایی خواب های بیدار مانده ام دارم

یکروز که مرد میفهمیم
من آیا زنده است ؟
من آیا صدای پنجره ای مرده نیست به گورستان فراموشی ات
که با زوزه های های های باد در حنجره اش
سو سو ی مرگ را به تناسخ پاک آلوده ی عشق آورده است
