می روم

مرا به خاطر مهربانیهایتان ببخشید

نه به خاطر نبودن هایم


حالم که بهتر شد برمیگردم(شاید چند لحظه/شاید چندروز/شاید ماهها)

الان فقط به تنهایی فکر می کنم

از دوستانی که همراهم بودند متشکرم

حتی کسانی که متوجه نشدم بامن توی وبلاگ جلو میان

ریزش خدا

اندیشه ای که جای اقلیمی خشک

به روزمرگی برکه های دور نگریست

کبودی دشت هایی را نفهمید

که خدا را با سنگ     قسمت کرده اند

سنگهایی که سختی را

نشان  بقای خدا  دانستند

حقیقت روان آبها را از خدا        ندانستند

و خدا نوری دارد

که در سنگ و آب و هوا شکل میگیرد

نه سخت نه روان



قناری های فروغ

ممنون فروغ

فقط تو توانستی بفهمانیم آهنگین بودن شعر نیازی غریزیست

وگرنه من فقط فکر شاعرانه داشتم.

این شعر برای تو :

شعر من

کنار قفسی که قناری سکوت نکند

بیابان بهشت بزرگیست که لباسش را در آورده

زمین باوریست که ندارم

و آسمان    آرزوی کوچکی که بزرگی نیاموخته

قداست  ابرها

مدیون آبهاییست که پرنده های مرا سیراب میکنند

و پرواز

حقارت رفتن هایی که برای نتوانستن ها آفریده شد

سکوت  من

عشقی که به این خواندن آمده ، شده است

و سکوت    قناری ای ست که بخواند 


شعری که سراییدم

این شعر برای نقد سروده نشد...

این شعر را فقط بخوان

و به اینکه چرا شب را تا صبح فقط نوشتم وخواندم وگریستم

فکر نکن

سکوتی که این شعر را متولد کرده

اشک هایی هستند که زمانه میریزد

و دست کودکانی را دخیل کرده که روزی

آرزوهایشان با مردانی قسمت شد که زن را فقط به این دلیل که زنند دوست داشته اند

و هیچ وقت کسی را دوست نداشته اند که مردانیتشان را پیداکند

من برای قصه هایی که می گویم 

فروغ را مقصر نمیدانم

که زیر دست و عینکم

مدام ورق و خورد و خورد و خورد و شکست

روبروی من زنی خوابیده که پاهایش همیشه رو به قبله است

مردیکه شبها نیست

و امشب را نمیدانم از ترس کدام سگ که عوعو می کند نمیخوابد

امشب اگر بگذارد این هق هقی که مدام می افتد از گلو و روی قلبم تلمباری اش را می فهمم

تا صبح قصه هایی را می گویم که هیچکس دستش به آن نرسیده 

وهیچکس نخواسته بشنود 

لذت سیبی که در سرمان کردند خدا از کسی دریغ داشت

و انگشتی که به سویش کشیده شد 

برای هرچه شخصیت این شعرها ترسیم میکنند

آرزوها را نشانه گرفتم

و زیر دستار اندوه سربازهای شمالی زانو زدم و نماز خواندم

و برای این حادثه ی عظیم

دل را به این خوش کردم که حادثه ها آبستن حقایقیند که خدا میداند چه کسی آنها را میزاید

و اتهام این دربدری که پای اندوه یک پنجره آموختم

قضاوتی شده که شب را روشن نمی کند

و روز

چراغ خاموشیست

که خورشید به نام خودش مصادره میکند

سرزمین من

عشق هایی داشت

که غرورشان فرزند تعصب های خشکی بود که مادر نداشتند

دربدری را لای فاصله یی که گذر زمان ثابت می کند اندوختم

من دختری که مادرش شب ها دعا میخواند که پسرش راه کج نرود

و درد آبستنی دخترش را میکشد تا زمانی که بچه متولد شود

و پدری که دلا دلا قنات هایی را میرود که یک قدمش برای ایستاندن قلبش کافیست میشناسم

پدر همیشه میگوید

اگر خدا بخواهد

و من میدانم هیچکس به اندازه ی او به این جمله ایمان ندارد 

مرا برای همین آفریده اند که ببینم و اسطوره ها را  هیچ وقت باور نکنم

اسطوره منم که هیچ وقت

شبها را راحت نخوابیدم فقط برای اینکه میدانم

هیچ شب نیست که همه راحت بخوابند و همه دردهایشان را مثل پول ثروت مندان زیر سرشان بگذارند

حدیث این شعر حدیث حقیقتی است که انقدر در کثافت باطل غلطید

که برای جستن خوبیهایش

باید کثیف شوم

من تنهاییم را مدیون هیچکس نیستم

و خدا میداند که نگاهم

اشک هایی دارد که هیچ اشکی آن نگاه را ندارد

من قصه هایی بلدم که فراسوی آسمان

برای کوتاهی دیدگان پدربزرگ که سی سال داشت

گریست

و اربابان ، زمین ها را آنقدر دزدیدند که من

با تلفنی که زنگ میزند و سهمش را میخواهد

زنگ میزنم

و بیلهایی که زانوان پدرم درخاک دفنشان میکرد

قوی شده اند و دیگر در خاک فرو نمیروند

کفنی که پدر برای خودش خرید

آغوش شوهر خواهرم را به خاک سپرد

من همه ی این لحظه ها را نفس می کشیدم و گریه ها را برای این روزها گذاشتم

که حتی کسی نمانده برایم بمیرد و من  نفس بکشم



پایان این شعری که به صبح نکشید

خوابِ بودن

زندگی را کجای این ماندن ها گم کردم

که ردپاهایم بوی نیامدن دارند

و همسایگانم حس نشناختن 

آخرین بار کجا با من

پله های حیاط پدربزرگ را شمرد

هلم داد

و من از سرازیری قصه های بی بی

 زیر کرسی تجسم یافته ای

 که در خیالم جای داشت

لیز می خوردم

کدام خواب مرا بیدار نکرد

که  افسانه هایش گم نشوند

و من ، عمرم را

صرف پیدا نکردن ها کنم

که باید باشند

آرزوهای کودکیم را به کدام باد آویختم

دستانم را برای کدام کفش قلاب نکردم

که دیوار ها بزرگ شدند و آرزوها کوچک

چه درد وحشتناکیست این روزها

کودکیم نیست!

کودکیم نیست ...


 


مادر خیاطی

چرخ خیاطی مادرت را به من بده

باید بفهمم با چه ساعتی از زمین تبانی داشت

که شب را به روز میکشاند

و روز تو را ،به بالشی پر خواب 


سالهای فقط زمستانی را می چرخاند

وافسانه ی دوقولوها  را

دست تنها        به خانه ات آورد


سوزنش چگونه نشکست

که کمرش این گونه خم نشود

و دهان مرگ را بدوزد


پدال آن به کدام نیرو 

زانوان "روی پا"یش را    فرساند


چگونه است که لباس هایش هنوز زنده اند


چرخ را به من بده ...میفهمم

زن نبودن

مرد نه

زن نبودن

دستانم را به کوله کوچکی میرساند

که شب و روزم در آن

فقط بروم .... روم .........  وم ...................... م ......... .  .       .

فقط ببخش

تقصیر کتابهاست

اینکه هیچ وقت گم نمی شوم

صحنه ی صدایم کردن و "من "   

                      همیشه   

           همیشه

 همیشه

از لابه لای آنها پیدا شدن

مرا عوض می کنی

 آنها را چه ؟ 

می نشینند همانجا که من 

                          همیشه

دو نفری

باید دو نفر بود .

یکی برای دیگران یکی برای خود.یادت باشد خود دیگران را با خود خودت تفکیک کنی .اگر گاهی خود خودت را با خود دیگران در هم امیختی اشکالی ندارد اما یادت باشد این تو نبودی  که ظاهر شد تا اگر کار اشتباهی کردی دنبال مقصر بگردی . این را برای این میگویم که بتوانی راحت زندگی کنی.تا بتوانی به آرزوهایت برسی . البته  هر دوی اینها فقط در خود خودت اتفاق می افتد  ولی خود دیگران را هم لازم داری. خود خودت ممکن است گم شود انوقت می توانی از خود دیگران استفاده کنی و پیدایش کنی.وگرنه هرچیز دیگری که در خود دیگران اتفاق می افتد ناامیدکننده است ودقیقا همانجاییست که باعث میشود تو به انچه دوست داری نرسی . خیلی خوب نیست هیچوقت به خود دیگران سرنزنی چون دیگران وارد خود خودت میشوند ولی این دلیل نمیشود هر وقت بادیگرانی خودخودت را مخفی کنی ویا هر وقت تنهایی خود دیگران را تربیت نکنی...شاید روزی این حرفها را فهمیدی .خواهش میکنم آنروز خود خودت باش .خود خودت ...آنوقت بیشتر خود خودت را به خود دیگران توضیح میدهم.

شعر من

این شعرها آنقدر ها هم مستحق نوشته شدن نیستند

کشتن هر واژه  زمان زیادی نمیبرد

من  نمیتوانم قاتل باشم