دوردست ها نشسته اند

دوردست ها مثل سراب

روی پلکان آپارتمان های گل الود نشسته اند

فکرهای آجری رنگ در دستانشان تکان تکان می خورد

و گسلهای خداحافظی ثانیه به ثانیه فراختر می شوند

به حافظه ام میروم

به همه خاطرات بازمانده در راهها و خانه ها و خیابانها 

به همه ی سکوت و ایستگاه ها

فقط یک نفر از سراب

در کرانه ی  اقیانوس تنهایی نشسته است

من او را مثل خودم می شناسم