آرام آمدم
توی این مدت روی موسیقی
شعر ، دلایل برتری شاعران بزرگ ، راهی که در آینده باید پیمود و خیلی چیزهایی که
مجال گفتنش نیست کار کردم. هر کدام از شعر های زیر دستاوردهایی داشته که هرچند
کوچک ولی من رو به پله ی بعدی رسونده. برای گم نکردن این ردپاها ، برای شمابه اشتراک
میگذارمشون....
هو هو چی چی
مرا برای دستهای تو ساخته اند
کناری بایستی
بادها را تکان بدهی
تکان بدهی
تکان بدهی
و خداحافظی
در ارتعاشات نادیده به رقص آید
و من از آن تو باشم
کنج ِ جیغ ترسهای مبهمی
که از لکنت نگفته ها شروع شد
توی هوهوی کودکانه ای
که بعد چیدن گلهای چهار سوی باغ حاج حسین چروکید
مثل سنگ های روی هم چیده شده که حسن
با چکیده های توپ هندبالی که به ما نداد
ریخت
مثل آغوش طولانی این لحظه
که هجوم مشغله هامان گرفت
وریلها موازی تر از این واژه ها
زیر چی چی که در خاطراتمان گم شد
قدم میزنند
و من مانده ام
این فاصله است که تو را کوچک می کند
زمان یا قطاری که ایستاده روی ریلهایی که حرکت می کنند !
تو خودت را به بچگی نزدی!؟
عموزنجیرباف
هنگامه های خودت را کنار بزن و کنارتر
روی چهارپایه ی پیر بقال کوچه های قدیمی
دمی بنشین
و چای سماور کهنه ای را بنوش
که سالهاست غل میزند غل
بی آنکه بداند
جوشش و آهکی که گرفته در آغوشش
هزینه ی دم برنیاوردن های پیرمردیست
که نان را به نرخ روز نخورد
حرف بزن
آهسته چنان که دیوارهای تکیده ی آنجا
طاقت کلمات سنگینت را بیاورند
بلند چنان که گوشهایش
لهجه ی زمانه ی ما را بفهمد
و مهربان
همانقدر که بداند
خوبی ها زنده اند
تسلیت های سیاه را بکن
آفتاب دوباره بتابد
وشیشه ها شیشه ای بمانند
استپ هوایی
کوتاهی این . حوصله . کبوتری داشت
که آشیانه ی آسمان
دلشوره هایش را ندانست
و اقیانس های زمین
موج هایی که سلسله وار
تکه تکه نرسیدنش ر ا
زمزمه می کردند
روی بام
دانه هایی که سیری را گرسنه کرد
توری که "عشق" را بست
پروازی که سقوط را
لابه لای دوردست ها
و در قضاوت ندیدن های ملتهب انداخت
زمین را زهرآگینِ زهرآگینِ زهرآگین کرده است
زخم ساچمه های تفنگی که کودکان
به فراموشی اسلحه های واقعی
و فراموشی دل رحمی کودکانه
و فراموشی کودکی
شلیک می کنند
قلب او را گرفت
بالهایی که تنها سزاوار بریده شدن بود بریدم
حوصله ام بلند شد
و دنیا به اسارت چشم هایم
زندان را نفس کشید
و زندگی
همان زنده ماندن است
حوصله ات که سر نرود
پرنده اش که بمیرد
و بچه ها به پرنده ای مرده تیر بزنند
بزنند بزنند ..... ب ز ن ن د.
گل یا پوچ
توالی سایه ها
تردد شیطان
و تجسم تهدیدهای روزهای خلقت است
افتاب ترسی دارد که در تاریکی به زانو در آوردم
آنگاه که دانستم تنهایی
دوراهی خدا و ابلیس است
دوراهی خود به خود
و من گمم
در مسیری واحد به دو مقصد
عشقی که نمی دانم
به کجا می بردم
و ترسی پراز ردپای آمدنم .م.م.م.م.م.....
به دختران خوب
زندگی
پر از لذتهاییست که دختران شهر مرا از آن رانده اند
و پاکی را مجسمه ای کرده اند
در انزوای آلوده ی ندیدن ها
چشمشان
تبسم های غم آلوده ایست که شب ها
خواب را
به تنهایی زلال برکه ای می برد
سراسر تولدگاه اشک های کهنه
که عشقی به ریختن ندارند
خوبی غریزه ایست که به عادت آن محکومند
و هیچگاه پیامبری
آنان را به نوشیدن لحظه های خوبی نخوانده است
درستی را چنان بلدند
که راه آمدنی نداشته
و هرگناه کوچک را
به مسلخ رانده شدنی غریب
در ازدحام بدن های آشنا و باورهای نحس می برند
آنان فرشتگانی غمگینند
فرشتگانی غمگین
که شیاطین حقیقت
یاس را
در بحبوحه ی تجربه هایی که خدا ناخدای آن است
به ارمغان سادگی هایشان آوردند
دختران ساده شهرم
پذیرش انبوه ظلم را
هنگامه ای که فریاد دخترانگیشان را بکاهد
دوست می دارند
من دختری را می شناسم
که از بستن بند کفش در خیابان وحشت داشت و روزی خودش را به کشتن داد
من دختری را می شناسم
که برای گفتگو با معشوقش
به دور از هراس چشم های مزاحم خودش را به کشتن داد
من دختری را می شناسم
که گناه صداقت با همسرش را در رگ های یخ زده اش خواندم
من دخترانی را می شناسم که برای خوب ماندن خودشان را می کشند
من دختران خوبی می شناسم دست به خون خود آغشته
و لذت
رایحه ایست در فاضلاب روزمرگی
هم آغوشی عشاقیست به پاکی محبتشان ایمان آورده
کودکانه های درون و بی محابا خندیدن
بازی های وسوسه انگیز که را بطه ها را صمیمی کند
حرف های بدیست به زیبایی رسیده
زیبایی به نجابت روی آورده
و نجابتی مزین به مدال شجاعت
لذت
گناهیست که بخشوده شود
نوری که در تاریکی بنوازد
و دختران شهرم را
در لطافت آرزوهای امیدوار
ودر رسای گذر از هوسهای تاریکی برقصاند
خوب شدن است
و شهر من
دختران خوبی دارد که رقیصدن نمی دانند
تنهایی غمگین
تنهایی غمگین
زمان تو را به دست افسردگی های مادران کشیده
و پدر تو را به دست تردیدهای مدام
به سرنوشت من آورد
که از تاریکی قبل از خواب بترسم
از گفتن
دیده شدن
ترس تنهایی غمگینم
پروانه ها پیش از سیاهی می خوابند
اگرنه هیچ وقت
ابریشمیِ پیله هاشان را
به اتفاق گشودن پر نمی سپردند
روز قبل از شب به مردن می افتد
و آدم قبل یک متر و نیم خوابیدن
همه می ترسند
همه می ترسند و من لحظه های زیاد
به فکر سرودن قطعه ای هستم
به چشیدن ظلمت نیفتد
من از روز و پروانه و قبر
به اندازه ی قبل خواب می ترسم
ترس مهربان نگفتنی ها
مدیر مدرسه ی کودکی را بگو
مهربانیش را به فریادهای خطرناک نریزد
من از مهربانی های کودکی
به اندازه ی ترس می ترسم
ان سالگی
زیر ترس
پیاده می روم به انزوای پیریم
به ابتدای خواب در مچالگی
انتهای سرگذشت های گنگ
مملو از احتیاط های مبهمی که بی هوا
توی کیف دستی جوانیم گذااشتم
پشت یک پنجره اتفاق کهنگی
زیر افتادنی ترین نگاه
با دو قاب که پلک می زند دریچه اش
آسمان
تراکم وحشت از حجم های دور پراکنده و گم است
زیر پای من
عمر مثل یک توپ زیر کفش های بیست سالگی
سمت دروازه های لرزش تنم پرید
سمت یک عصا در تعادل زمین
کنج تور های منعطف تر از رقص دختران چین
من نقاب یک کمّیتم
در تردد خطوط هندسه با معلم هنر
قاصدک های خسته ی خبر کشیدنم
معلقند معلقند معلقند
پیاده می روم
سوی کشف های آخر بشر
کشف دل نازکیهای یک پدر
انتهای فصل زندگی
کشف یک نفس لای ارتعاش های "اِن سالگی "
پیاده می روم زیر ترس
پیچک
بعد از ظهر مسکین خانه ام
چند گلدان گلی آغشته به گلهای رنگ پریدگی ست
نورهای زمستانی ِ پنجره های بسته از هیاهوی مکیدن
پسران عاشق معشوقه ای واحدند ایستاده در بهت
بی روح
به لمس اعتقادی ایستا رسیده ام
ایستادن نسیم
تنفس مردگیست
در کتیبه های ویران تخت جمشید
سطل زن و قطرات محبتش
به شک برگهای زرد سوسن رسیده است
گیسوان سرخسِ / چروکیده
شلختگیِ/ بی باوریست
و انارِ/ گوشه ی گلخانه ی این خانه ی افسرده
ایمانیست در حسرت میوه های ابدیت
می روم به باور پیچک گره بخورم
مست از هوس های رفتن از ازدحام مسکین بعد از ظهر
مست از هوس های پیچیدن به استقامت شفق
مست از رسیدن شفق به آیه های فلق
مست از مست
مست
قایم باشک
تشنه ی یک وسوسه آرامشم
توی خیابان بدن آهنی
نعره ی آسفالت که پیچیده با
چرخ هزاران نفس مردنی
من به تو منتج شده ام ناخدا
از خم این راه پر از منحنی
ساده بیا با دل من خوب باش
مثل عروس های پرن ساتنی
اصل عروس های پرنسس تبار
حال عروس های سراسر بهار
روح عروس های روان در غزل
شام عروس های گلی در بغل
ساده بیا با دل من خوب باش
مثل عروس های ..... مبتذل
در بادها
لای تن آسایی بولوار ها
لخت در خنده ی طولانی یک قافله مست
گم شدم می دانی ؟
بی سر انجامی را
به کجا خواهم برد !
خط خط جاده ی من تردید است
وانفساست
ساده بیا با دل من خوب باش
دغدغه ی غربت بی دامنی !
خواب همین چهار ره مضطرب
رد شده از جامه ای اهریمنی
گم شده ام گم شده ام گم شدم
گام مرا رو به کجا می زنی ؟
کشتی من غرق تمنا شده
با نگه ام حرف کمی می زنی ؟
با نگه ام حرف کمی می زنی ؟
و بعد از این چند شعر و شعرهای دیگری که ترجیح دادم توی وبلاگ نباشند رسیدم به شعر زیر با موسیقی خاص خودش با خیلی ویژگیهای مخصوص و منحصرفرد خودش ،بدون هیچگونه احساس تقلید در درونم که از این احساس بیزارم و نویدیی برای سرودن شعرهای بهتر....
خدای کوچک گنبد کبود را
شروع تلخ مکانهای دور و بعد
کلاغ شوم تر از هر حسود را
گذاشتم ته یک جعبه زندگی
به رسم سرخ تنانی که دود را
چو سرنوشت
و آتش زدم به آن
و درد اینکه سراسیمه عود را...
و درد اینکه سراسیمه عود را...
مجال مانده بیا قصگی کنیم
به کاغذی ترین وجه ممکنمان
پدر شویم که خوب می کارد
درخت شویم که خوب می روید
تبر شویم که خوب می کوبد
به کاغذی ترین وجه ممکنمان
و مکث در دو بعد اتفاق رنگارنگ
سپید مثل سقوط شهاب ها
و زرد مثل صورت ساداکو
سیاه مثل سایه در برهوت
و سرخ مثل آتشی که پدر شبیه یک درخت مرده می سوزد
پدر چه واژه ی تلخیست وقتی که جهان یک درختِ مرده می سوزد
عذاب سرزمین تو هر لحظه با من است
که گوشه گوشه آن به پای کلاغ هاست
و این بودن است ؟/!
درون جعبه ای خاموش و روزیِ خورشید
چگونه دست هایت را به دیوها سپرده ای ؟
عزلت
سرمای خیره سریست
عذاب بی خبریست
عذاب سردی هر لحظه باختن است
عذاب خواب های زمستانه با تنت
ومن به امید کدام نور به خوابهای تو بیایم ؟
قطب مات و سرزمین دو رنگیست
سپید مثل برف ها
سیاه مثل پنگوئن های ماتم همیشه منتظر
و خورشید دلبسته به شعله ها
عظیم است
سپردن قطره ی آب به زبانه های جهنم
عذاب ترس بود و نبودنت
و پاکی برخواسته از لهیب ها
بخوانند حوریان و دیوان دوشادوش
افمن کان مومنا کمن کان فاسقا ؟
و ترس ساکت افسانه بودنت
نقاب قاصدکان منقلب شده است
مجال مانده بیا قصگی کنیم
کنار کرسی مادر بزرگمان
و حس کیسه ی گرم کانگرو
و حس خواب های بهاری تر از بهار
میان باغ عمویادگاریِ
تپیده روی درخت های گم و گم
به درب عصبانی کودکی بزنیم
و بعد در نرویم
و بعد دستمان به دست هم باشد
و بعد در پناه زیرزمین رازهای نجسته قدم بزنیم
و فکر کنیم
چرا پرندگان به اتاق کوچکمان کوچ نمی کردند ؟
بخوان اتاقها درخت کم دارند
درخت که چیده شود
برای خواندن نیست
و این قفسه
از آن صفحه های خشک حالیست
پرنده ها درخت کم دارند
و بوی عود
بوی مانده از جنگل پدر است
مجال مانده بیا قصگی کنیم
این شعر رو هم به خاطر موسیقی که داره و انگار آدم داره غزلی بدون قافیه می خونه و احساس رهایی از خیلی چیزها و رسیدن به خیلی چیزها در من ایجاد می کنه دوست دارم
جلد
لانه ایست درونم
پر از کبوتران مندرس پرواز های جلد
پر از هوای بر نگشته ی بادهای نرم
پر از ساقه های گندم جامانده ی درو
جهان پر است در منی که خالیم از خود
و دست می برم به ترس فرشتگان
مرا بران
مثل گربه های ساسی همسایه های خوب
مرا ببر به پرتگاه پریدن از عمق آرزو
مرا ببر به کوچک شدن سرزمینمان
در پهنه ای که پر شده از دسته های ابر
باید به فکر بارش باران تری شدن
بر دست های خشکیده توی مزرعه ها
شاید تقاطع امید و زندگیست
هر لانه ی منزوی شده در بالهای من
آیا کسی کبوترِ رفت و نیامد ندیده است ؟
حتما کبوتری که آمد و رفت دیده اید ...
اینم یک غزل با قافیه ورديف در ابتدای بیت ها ...
دردهای ناخودآگاه
روی موج ها به جزر و مد رفتم
توی کاغذ کشیده بودم درد
قصه ام را به عود ها بسپار
بوی مرگ را به شانه ی مادر
درب یخچال جای خوبی بود
خوی این خانه را بیان کردن
سالها روزهای جامانده ست
توی تقویم منحصر فردم
عشق بی حد و مرز رفتن را
مویه ی جانماز می فهمد
بارش خستگی من را هم
جوی یک آب خاص/ می فهمی ؟
ساحلی که مرا به دست آورد
کوی درد های ناخودآگاهست
جان من شام توی فر گرمه
هو هو چی چی
مرا برای دستهای تو ساخته اند
کناری بایستی
بادها را تکان بدهی
تکان بدهی
تکان بدهی
و خداحافظی
در ارتعاشات نادیده به رقص آید
و من از آن تو باشم
کنج ِ جیغ ترسهای مبهمی
که از لکنت نگفته ها شروع شد
توی هوهوی کودکانه ای
که بعد چیدن گلهای چهار سوی باغ حاج حسین چروکید
مثل سنگ های روی هم چیده شده که حسن
با چکیده های توپ هندبالی که به ما نداد
ریخت
مثل آغوش طولانی این لحظه
که هجوم مشغله هامان گرفت
وریلها موازی تر از این واژه ها
زیر چی چی که در خاطراتمان گم شد
قدم میزنند
و من مانده ام
این فاصله است که تو را کوچک می کند
زمان یا قطاری که ایستاده روی ریلهایی که حرکت می کنند !
تو خودت را به بچگی نزدی!؟
عموزنجیرباف
هنگامه های خودت را کنار بزن و کنارتر
روی چهارپایه ی پیر بقال کوچه های قدیمی
دمی بنشین
و چای سماور کهنه ای را بنوش
که سالهاست غل میزند غل
بی آنکه بداند
جوشش و آهکی که گرفته در آغوشش
هزینه ی دم برنیاوردن های پیرمردیست
که نان را به نرخ روز نخورد
حرف بزن
آهسته چنان که دیوارهای تکیده ی آنجا
طاقت کلمات سنگینت را بیاورند
بلند چنان که گوشهایش
لهجه ی زمانه ی ما را بفهمد
و مهربان
همانقدر که بداند
خوبی ها زنده اند
تسلیت های سیاه را بکن
آفتاب دوباره بتابد
وشیشه ها شیشه ای بمانند
استپ هوایی
کوتاهی این . حوصله . کبوتری داشت
که آشیانه ی آسمان
دلشوره هایش را ندانست
و اقیانس های زمین
موج هایی که سلسله وار
تکه تکه نرسیدنش ر ا
زمزمه می کردند
روی بام
دانه هایی که سیری را گرسنه کرد
توری که "عشق" را بست
پروازی که سقوط را
لابه لای دوردست ها
و در قضاوت ندیدن های ملتهب انداخت
زمین را زهرآگینِ زهرآگینِ زهرآگین کرده است
زخم ساچمه های تفنگی که کودکان
به فراموشی اسلحه های واقعی
و فراموشی دل رحمی کودکانه
و فراموشی کودکی
شلیک می کنند
قلب او را گرفت
بالهایی که تنها سزاوار بریده شدن بود بریدم
حوصله ام بلند شد
و دنیا به اسارت چشم هایم
زندان را نفس کشید
و زندگی
همان زنده ماندن است
حوصله ات که سر نرود
پرنده اش که بمیرد
و بچه ها به پرنده ای مرده تیر بزنند
بزنند بزنند ..... ب ز ن ن د.
گل یا پوچ
توالی سایه ها
تردد شیطان
و تجسم تهدیدهای روزهای خلقت است
افتاب ترسی دارد که در تاریکی به زانو در آوردم
آنگاه که دانستم تنهایی
دوراهی خدا و ابلیس است
دوراهی خود به خود
و من گمم
در مسیری واحد به دو مقصد
عشقی که نمی دانم
به کجا می بردم
و ترسی پراز ردپای آمدنم .م.م.م.م.م.....
به دختران خوب
زندگی
پر از لذتهاییست که دختران شهر مرا از آن رانده اند
و پاکی را مجسمه ای کرده اند
در انزوای آلوده ی ندیدن ها
چشمشان
تبسم های غم آلوده ایست که شب ها
خواب را
به تنهایی زلال برکه ای می برد
سراسر تولدگاه اشک های کهنه
که عشقی به ریختن ندارند
خوبی غریزه ایست که به عادت آن محکومند
و هیچگاه پیامبری
آنان را به نوشیدن لحظه های خوبی نخوانده است
درستی را چنان بلدند
که راه آمدنی نداشته
و هرگناه کوچک را
به مسلخ رانده شدنی غریب
در ازدحام بدن های آشنا و باورهای نحس می برند
آنان فرشتگانی غمگینند
فرشتگانی غمگین
که شیاطین حقیقت
یاس را
در بحبوحه ی تجربه هایی که خدا ناخدای آن است
به ارمغان سادگی هایشان آوردند
دختران ساده شهرم
پذیرش انبوه ظلم را
هنگامه ای که فریاد دخترانگیشان را بکاهد
دوست می دارند
من دختری را می شناسم
که از بستن بند کفش در خیابان وحشت داشت و روزی خودش را به کشتن داد
من دختری را می شناسم
که برای گفتگو با معشوقش
به دور از هراس چشم های مزاحم خودش را به کشتن داد
من دختری را می شناسم
که گناه صداقت با همسرش را در رگ های یخ زده اش خواندم
من دخترانی را می شناسم که برای خوب ماندن خودشان را می کشند
من دختران خوبی می شناسم دست به خون خود آغشته
و لذت
رایحه ایست در فاضلاب روزمرگی
هم آغوشی عشاقیست به پاکی محبتشان ایمان آورده
کودکانه های درون و بی محابا خندیدن
بازی های وسوسه انگیز که را بطه ها را صمیمی کند
حرف های بدیست به زیبایی رسیده
زیبایی به نجابت روی آورده
و نجابتی مزین به مدال شجاعت
لذت
گناهیست که بخشوده شود
نوری که در تاریکی بنوازد
و دختران شهرم را
در لطافت آرزوهای امیدوار
ودر رسای گذر از هوسهای تاریکی برقصاند
خوب شدن است
و شهر من
دختران خوبی دارد که رقیصدن نمی دانند
تنهایی غمگین
تنهایی غمگین
زمان تو را به دست افسردگی های مادران کشیده
و پدر تو را به دست تردیدهای مدام
به سرنوشت من آورد
که از تاریکی قبل از خواب بترسم
از گفتن
دیده شدن
ترس تنهایی غمگینم
پروانه ها پیش از سیاهی می خوابند
اگرنه هیچ وقت
ابریشمیِ پیله هاشان را
به اتفاق گشودن پر نمی سپردند
روز قبل از شب به مردن می افتد
و آدم قبل یک متر و نیم خوابیدن
همه می ترسند
همه می ترسند و من لحظه های زیاد
به فکر سرودن قطعه ای هستم
به چشیدن ظلمت نیفتد
من از روز و پروانه و قبر
به اندازه ی قبل خواب می ترسم
ترس مهربان نگفتنی ها
مدیر مدرسه ی کودکی را بگو
مهربانیش را به فریادهای خطرناک نریزد
من از مهربانی های کودکی
به اندازه ی ترس می ترسم
ان سالگی
زیر ترس
پیاده می روم به انزوای پیریم
به ابتدای خواب در مچالگی
انتهای سرگذشت های گنگ
مملو از احتیاط های مبهمی که بی هوا
توی کیف دستی جوانیم گذااشتم
پشت یک پنجره اتفاق کهنگی
زیر افتادنی ترین نگاه
با دو قاب که پلک می زند دریچه اش
آسمان
تراکم وحشت از حجم های دور پراکنده و گم است
زیر پای من
عمر مثل یک توپ زیر کفش های بیست سالگی
سمت دروازه های لرزش تنم پرید
سمت یک عصا در تعادل زمین
کنج تور های منعطف تر از رقص دختران چین
من نقاب یک کمّیتم
در تردد خطوط هندسه با معلم هنر
قاصدک های خسته ی خبر کشیدنم
معلقند معلقند معلقند
پیاده می روم
سوی کشف های آخر بشر
کشف دل نازکیهای یک پدر
انتهای فصل زندگی
کشف یک نفس لای ارتعاش های "اِن سالگی "
پیاده می روم زیر ترس
پیچک
بعد از ظهر مسکین خانه ام
چند گلدان گلی آغشته به گلهای رنگ پریدگی ست
نورهای زمستانی ِ پنجره های بسته از هیاهوی مکیدن
پسران عاشق معشوقه ای واحدند ایستاده در بهت
بی روح
به لمس اعتقادی ایستا رسیده ام
ایستادن نسیم
تنفس مردگیست
در کتیبه های ویران تخت جمشید
سطل زن و قطرات محبتش
به شک برگهای زرد سوسن رسیده است
گیسوان سرخسِ / چروکیده
شلختگیِ/ بی باوریست
و انارِ/ گوشه ی گلخانه ی این خانه ی افسرده
ایمانیست در حسرت میوه های ابدیت
می روم به باور پیچک گره بخورم
مست از هوس های رفتن از ازدحام مسکین بعد از ظهر
مست از هوس های پیچیدن به استقامت شفق
مست از رسیدن شفق به آیه های فلق
مست از مست
مست
قایم باشک
تشنه ی یک وسوسه آرامشم
توی خیابان بدن آهنی
نعره ی آسفالت که پیچیده با
چرخ هزاران نفس مردنی
من به تو منتج شده ام ناخدا
از خم این راه پر از منحنی
ساده بیا با دل من خوب باش
مثل عروس های پرن ساتنی
اصل عروس های پرنسس تبار
حال عروس های سراسر بهار
روح عروس های روان در غزل
شام عروس های گلی در بغل
ساده بیا با دل من خوب باش
مثل عروس های ..... مبتذل
در بادها
لای تن آسایی بولوار ها
لخت در خنده ی طولانی یک قافله مست
گم شدم می دانی ؟
بی سر انجامی را
به کجا خواهم برد !
خط خط جاده ی من تردید است
وانفساست
ساده بیا با دل من خوب باش
دغدغه ی غربت بی دامنی !
خواب همین چهار ره مضطرب
رد شده از جامه ای اهریمنی
گم شده ام گم شده ام گم شدم
گام مرا رو به کجا می زنی ؟
کشتی من غرق تمنا شده
با نگه ام حرف کمی می زنی ؟
با نگه ام حرف کمی می زنی ؟
و بعد از این چند شعر و شعرهای دیگری که ترجیح دادم توی وبلاگ نباشند رسیدم به شعر زیر با موسیقی خاص خودش با خیلی ویژگیهای مخصوص و منحصرفرد خودش ،بدون هیچگونه احساس تقلید در درونم که از این احساس بیزارم و نویدیی برای سرودن شعرهای بهتر....
قصگی
کنار خواب تو بود و نبود راخدای کوچک گنبد کبود را
شروع تلخ مکانهای دور و بعد
کلاغ شوم تر از هر حسود را
گذاشتم ته یک جعبه زندگی
به رسم سرخ تنانی که دود را
چو سرنوشت
و آتش زدم به آن
و درد اینکه سراسیمه عود را...
و درد اینکه سراسیمه عود را...
مجال مانده بیا قصگی کنیم
به کاغذی ترین وجه ممکنمان
پدر شویم که خوب می کارد
درخت شویم که خوب می روید
تبر شویم که خوب می کوبد
به کاغذی ترین وجه ممکنمان
و مکث در دو بعد اتفاق رنگارنگ
سپید مثل سقوط شهاب ها
و زرد مثل صورت ساداکو
سیاه مثل سایه در برهوت
و سرخ مثل آتشی که پدر شبیه یک درخت مرده می سوزد
پدر چه واژه ی تلخیست وقتی که جهان یک درختِ مرده می سوزد
عذاب سرزمین تو هر لحظه با من است
که گوشه گوشه آن به پای کلاغ هاست
و این بودن است ؟/!
درون جعبه ای خاموش و روزیِ خورشید
چگونه دست هایت را به دیوها سپرده ای ؟
عزلت
سرمای خیره سریست
عذاب بی خبریست
عذاب سردی هر لحظه باختن است
عذاب خواب های زمستانه با تنت
ومن به امید کدام نور به خوابهای تو بیایم ؟
قطب مات و سرزمین دو رنگیست
سپید مثل برف ها
سیاه مثل پنگوئن های ماتم همیشه منتظر
و خورشید دلبسته به شعله ها
عظیم است
سپردن قطره ی آب به زبانه های جهنم
عذاب ترس بود و نبودنت
و پاکی برخواسته از لهیب ها
بخوانند حوریان و دیوان دوشادوش
افمن کان مومنا کمن کان فاسقا ؟
و ترس ساکت افسانه بودنت
نقاب قاصدکان منقلب شده است
مجال مانده بیا قصگی کنیم
کنار کرسی مادر بزرگمان
و حس کیسه ی گرم کانگرو
و حس خواب های بهاری تر از بهار
میان باغ عمویادگاریِ
تپیده روی درخت های گم و گم
به درب عصبانی کودکی بزنیم
و بعد در نرویم
و بعد دستمان به دست هم باشد
و بعد در پناه زیرزمین رازهای نجسته قدم بزنیم
و فکر کنیم
چرا پرندگان به اتاق کوچکمان کوچ نمی کردند ؟
بخوان اتاقها درخت کم دارند
درخت که چیده شود
برای خواندن نیست
و این قفسه
از آن صفحه های خشک حالیست
پرنده ها درخت کم دارند
و بوی عود
بوی مانده از جنگل پدر است
مجال مانده بیا قصگی کنیم
این شعر رو هم به خاطر موسیقی که داره و انگار آدم داره غزلی بدون قافیه می خونه و احساس رهایی از خیلی چیزها و رسیدن به خیلی چیزها در من ایجاد می کنه دوست دارم
جلد
لانه ایست درونم
پر از کبوتران مندرس پرواز های جلد
پر از هوای بر نگشته ی بادهای نرم
پر از ساقه های گندم جامانده ی درو
جهان پر است در منی که خالیم از خود
و دست می برم به ترس فرشتگان
مرا بران
مثل گربه های ساسی همسایه های خوب
مرا ببر به پرتگاه پریدن از عمق آرزو
مرا ببر به کوچک شدن سرزمینمان
در پهنه ای که پر شده از دسته های ابر
باید به فکر بارش باران تری شدن
بر دست های خشکیده توی مزرعه ها
شاید تقاطع امید و زندگیست
هر لانه ی منزوی شده در بالهای من
آیا کسی کبوترِ رفت و نیامد ندیده است ؟
حتما کبوتری که آمد و رفت دیده اید ...
اینم یک غزل با قافیه ورديف در ابتدای بیت ها ...
دردهای ناخودآگاه
روی موج ها به جزر و مد رفتم
توی کاغذ کشیده بودم درد
قصه ام را به عود ها بسپار
بوی مرگ را به شانه ی مادر
درب یخچال جای خوبی بود
خوی این خانه را بیان کردن
سالها روزهای جامانده ست
توی تقویم منحصر فردم
عشق بی حد و مرز رفتن را
مویه ی جانماز می فهمد
بارش خستگی من را هم
جوی یک آب خاص/ می فهمی ؟
ساحلی که مرا به دست آورد
کوی درد های ناخودآگاهست
جان من شام توی فر گرمه
سوی یک شمع یاد من هم باش...
با وجود ایرادهای زیادی که داره ولی همینقدر می خواستم ببینم موسیقی غزل با این روش حفظ میشه یا نه که دیدم حفظ می شه.
خداحفظتون کنه .هر نظری دارید بدون کوچکترین سانسور به من بگید. یک روز که حوصله داشتم تمام غزلهایی
که قبل از روی آوردن به شعرهای غیر کلاسیک گفتم رو تایپ می کنم و می ذارم توی
وبلاگ.
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم دی ۱۳۹۲ ساعت 13:38 توسط پری عرفانیان
|