بگذار آرزو کنند جای من باشند
بگذار کاری نماند که
نکرده باشم
لذتی که نبرده
حسرتی که نخورده
هیچکس به اندازه ی من نمی
توانست به پای آرزوهایش بمیرد.
گوشه ای از این زندگی
برای نبودنم کافیست
کارد بردارم و خنده ی
کودکم را ببرم
دست بردارم و حرفهای بچگی
را بشنوم
قلاب بگیرم و آرزوها را
بچینم
هیچکس نمی توانست چون من
از آرزوهایش بگذرد.
بگذار خوشبختی ام را
ببینند
و ببینند نزدیک آرزوها
نقطه ایست که تردید می کنی
و آرزوهایت را می گذاری
کسی دیگر فتح کند
و هیچکس نمی فهمد خودت
خواستی
هیچکس باور نمی کند .
دوست داشتن را آنقدر
نوشتم
آرزو شد
و آنقدر آرزو کردم
ناپدید شد
می ترسم از آنکه بگویند
نرسید
بگذار نفهمند من از
آرزوهایم گذشتم
بگذار کسی نداند دردهایم از آرزوهایم بزرگترست .
بگذار آرزو کنند جای من باشند .